![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
بگذار این همیشه منتظر عاشق را به آغوش کشیم بگذار مژده ی پایان خواب آلودگی خویش دهیم بگذار این صبور همیشه منتظر را شاد کنیم اینک این ماییم خفتگان دیروز اینک ماییم دست بر چشمان خویش مالان و رقصان در این جشن حضورت در خانه ی چشم خویش این نوای شور عشقت در ضرب آهنگ پای کوبان بر زمین و این نور گرم عشقت در چشمهای خیره و حیران خیره خیره در عمق آرامت هم نوا با عشق در راهیم - صدای اشنا – |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/04ساعت 10 توسط صدای آشنا |
|
|
"غریبه، اشنا، هر دو میهمانیم، بنشین هرچه داریم با هم می خوریم" غریبه ام، اما اشنای اشنا غریبه ای، اما اشنای اشنا کلامت اشنا نفست گرم و نگاهت اشنا میهمانم و تورا به میزبانی خوانده ام میزبانی و مرا میهمان یافته ای چه داریم ؟ چه باید خورد ؟ می نشینم گاه نشستن است لختی در تو که خویش منی درنگ شیرین است می نشینم، می نوشم و می خورم سکوتت، این موسیقی عشق گوشنواز است تنها سکوت میکنم دریچه ی چشمانت زیباست از آن شیدای نمایی حیرت انگیز میشوم می نشینم آری درنگ شیرین است می نشینم آری می نشینم اینجا نوای عشق در نی ای میخواند اینجا نوایی سحر آمیز مرا به رقص میخواند مینوشم و می رقصم و می رقصم اینجا تو را مینوشم اینجا تو را می رقصم اینجا تو را میشنوم اینجا تو را میخوانم میهمانیست این خانه میهمانی تو میز بانم من میزبانی تو میهمانم من اینجا سکوت میخواند - صدای آشنا -
"مثل یک نی ! صدا از آن من نیست، اما بنازم لب و دستش را. مثل یک رگ، بنازم اما قلب و شریانش را. من یک هیچ مطلق، یک نیاز، بنازم اما غنای نازش را"
متن داخل "گیومه" به نقل از وبلاگ راه جاویدان http://rahejavidan.wordpress.com/ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
از نیاز من تا ناز تو راهیست به قدر بارقه ای از نگاه شیرینت و از اشتیاق من تا اشتیاق تو رقصیست به گرمای اشکی غلطان که بر گونه ام جاریست از گوش من تا نوای تو سکوت مواجیست که در عمق ارغوانی غروب جان خسته ام مینوازد ای آرام شیرین، ای عشق، ای روح جاری در معبد من مستانه تو را میرقصم - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
می بینم - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/30ساعت 18 توسط صدای آشنا |
|
|
وقتی سکوت میکنم آنجا که فریاد از توان افتاده است و من خویش را از کف داده ام و در دریای بیکران درون گم گشته ام و خود را به قاصدک درونم سبرده ام چه خوش میشنوم نجوای درونم را از صدای شیرینت................ و با چشمانت چه حیران و واله همداستان میشوم ای دوست نه تورا تنها امروز حس میکنم که مکرر با دیدگان زلالت چشم بر هستی دوخته ام و شیدا گشته ام آن زمان که در مستی بی خبری کودکی ........... با رقص بروانه ای از خویش بیرون می آمدم و در بزم هستی شیدا میگشتم .......... آن زمان که بارقه های نور دل انگیزت را در خنکای سبیده دم میدیدم ای عزیز دل تو را تنگ در خویش میفشارم آنگونه که قطره ای برای بیوستن به رود آغوش برای قطره ای میگشاید ............... میدانی، آنها هر دو رویای دریا را دیده اند و دریا شدن ............ بر پایت بوسه میزنم که امروز بوسه گاه هستی است ای مهربان شیرین - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 17 توسط صدای آشنا |
|
|
وقتی در دل لبریز از فریادم در سکوت .... با تو ای عزیز هم صدا هستم - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/28ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده ارغوان نمیباید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست - رباعیات خیام - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/24ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
میدونی؟ خیلی بیقرارم، دست خودم نیست خودمو میان کوهستان پیدا میکنم دل به بوی علفها و بوته های وحشی مسپارم انگار اونهام بیقرارند، اونهام منتظرند گوش جان دادم به صدای نسیمی که از میان بوته ها تمام کوهستان رو فرا میخونه میدونی؟ کوهستان و ما سراپا فقط تو رو زمزمه میکنیم و . . . بوی نمی مشام را مینوازد ابریست در دوردستها که خرامان خرامان صدای کوه را شنیده ابر به سوی ما روان است علفها به رقصی جانانه خوشامد می گویند میهمان با ورودش شادی کنان دست می افشاند و صدای رعدی در کوه می پیچد میهمان بسیار شاد است و کوه سپاسگزار میهمان به برکت این دیدار عشق اش را بر کوه میبارد و کوهستان در این بزم عاشقانه، عطر پونه و علفهایش را به پیشگاه عشق می فشاند آنجا مرغکی بال گشوده، می نشیند مرغک قطرات روی برگی نمناک را مینوشد و نگاهی به سوی من: از چه نشسته ای؟ از این عشق بنوش و همچون کوهستان آرام گیر - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/11ساعت 14 توسط صدای آشنا |
|
ميهمان هميشه مي آيد، آمدنش قطعي است. در نيز صدا مي كند. در هم هميشه باز است، پيوسته. ولي لحظه اي كه در را باز مي كني، تو آنجا نيستي. جهان هستي آنجاست، بودش آنجاست، ولي تو نيستي. آن طور كه تاكنون خودت را شناخته بودي، ديگر وجود نداري، و آنچه را كه آنجاست نمي توان نام نهاد، نمي توان تعريفش كرد. همه چيز است... خود عصاره ي هستي است. تو، آنچنان كه خودت را شناخته اي در آنجا وجود نخواهي داشت. اگر تو وجود داشته باشي، آنوقت ميهمان نمي تواند وارد شود. در واقع، ميهمان فقط وقتي مي تواند بيايد كه آمادگي تو براي ناپديدشدن قطعي شده باشد. ناپديدشدن تو ، پديدارشدن آن چيزي است كه در طول اين مدت در جست و جويش بوده اي. اين يك تناقض نما paradox است: وقتي كه گمشده يافت شود، جوينده گم مي شود. - ا شو - به نقل از وبلاگ: زوربای بودا مشاهده کامل: http://osholove.blogfa.com/post-1.aspx |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/09ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
اگر حقیقت درون خودت را یافته ای هیچ چیز دیگری در این کل هستی برای یافتن نداری. حقیقت به واسطه تو عمل میکند، زمانی که چشمانت را باز می کنی، این حقیقت است که چشمانش را باز می کند. زمانی که چشمانت را می بندی این حقیقت است که چشمانش را می بندد. این یک مراقبه عظیم است. اگر صرفا" بتوانی این تمهید را بفهمی هیچ کار دیگری نباید بکنی. هر آنچه در حال انجام آنی توسط حقیقت انجام می شود. قدم که می زنی حقیقت است. به خواب که می روی ، حقیقت است که استراحت می کند. سخن که می گوئی، حقیقت است که سخن می گوید. سکوت که می کنی، حقیقت است که سکوت می کند. این یکی از ساده ترین فنون مراقبه است. آرام آرام همه چیز با این فرمول ساده شکل می گیرد و آنگاه دیگر نیازی به فن نیست. زمانی که شفا یافتی، مراقبه را رها می کنی، دارو را رها می کنی. آنگاه به مثابه حقیقت زندگی می کنی، زنده، بانشاط، خشنود، متبرک، آوازی درون خویشتن خودت. کل زندگی ات به عبادتی بی کلام تبدیل می شود، یا بهتر آنست بگویم به نیایش، رحمت و زیبائی ای که به جهان مادی تعلق ندارد، بلکه تابشی از نور است که از ماوراء به تاریکی جهان ما میتابد. - ا شو - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/07ساعت 21 توسط صدای آشنا |
|
|
تو در جهان تصادفی نیستی. هستی به تو نیاز دارد. بدون تو چیزی در جهان کم است و هیچ کس نمی تواند جای آن را پر کند. این همان چیزیست که به تو عزت و عظمت میبخشد، اینکه کل هستی تو را کم دارد. ماه و خورشید و ستارگان، درختان، زمین و پرندگان، هر چیزی در کائنات حس خواهد کرد که جائی خالی وجود دارد که جز تو نمیتواند آن را پر کند. این شادی عظیمی به تو میبخشد، این احساس سرور آمیز که تو به جهان وصلی و هستی مراقب توست. وقتی پاک و روشن شوی، شاهد عشق عظیمی خواهی بود که از هستی بر تو می بارد. - ا شو - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/05ساعت 21 توسط صدای آشنا |
|
|
به گاهی درختی بودم در باغی صبور و آرام بسیار سالها گذراندم بر شاخه هایم شکوفه ها روئید بسیار بهاران بر گونه هایم برف نشست بسیار و بسیار به گاه زمستان بسیار کودکان بر شاخه هایم آویختند بسیار تشنگان میوه ام چیدند عاشقان هم صحبتم شدند و با هم زیر باران رقصیدیم عاشقان و خستگان در سایه ام آسودند و ما رقصان رقصان اشک شوق بر گونه هایمان را به نسیم سپردیم و در خنکای شیرین عاشقانه اش بسیار معاشقه کردیم من درختی عاشق کهن در باغی زیبا بوده ام سالیان سالیان به رهگذاران خوش آمد عشق گفتم و اینک . . . . . . با یک رویای شیرین خاطرات دور آن باغ را مینوشم - صدای آشنا- |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/04ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
انسان بايد وجود خود را كاملا خالي كند. تنها در اين صورت است كه فضايي در وجودش ايجاد مي شود تا خداوند در او فرود آيد. ما چنان از چيزهاي زايد و دور ريختني ها انباشته هستيم كه اگر خدا بخواهد بر ما نازل شود در وجود ما جايي خالي براي فرود آمدن نخواهد يافت. ليوانهاي ما پر است. حتي براي يك قطره كوچك نيز جايي نيست. بايد ليوانهايمان را كاملا خالي كنيم - ا شو -
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/03ساعت 7 توسط صدای آشنا |
|
|
انسان عاشق مي داند كه چگونه يك پارچه زندگي كند ، زيرا او آكنده و سرشار زندگي مي كند. جسم او آكنده از عشق است. سلولهاي بدن او در عشق مي رقصند. ذهن او آكنده از عشق است نه آكنده از عقل. قلب او سرشار از عشق است. براي او اين عضو فقط دستگاه تصفيه خون نيست. او عشق را تنفس مي كند. روح او چيزي نيست جز عشق ناب. درياي عشق -اشو -
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/31ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب - سهیل محمودی - |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/28ساعت 14 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|