![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
بنا به افسانهاي كهن و مشهور كه منشاي آن معلوم نيست, يك هفته پيش از سالروز تولد ميلاد مسيح, ميكائيل, ملك مقرب, از فرشتگانش خواست به ديدار زمين بروند. ميخواست بداند آيا همهچيز براي جشن تولد عيسي مسيح آمادهاست يا نه. آنها را دوتا دوتا فرستاد. يك فرشتهي پير, در كنار يك فرشتهي جوان. بهاينترتيب , ميتوانست تصور جامعتري دربارهي آنچه در جهان مسيحيت رخ ميدادو بهدست آورد. پائولو كوئليو – پدران فرزندان نوهها – ص 240 تا 242 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
مردی بود که همیشه به اون دور دورا نگاه میکرد اونجا که یه سیاره ی خوشگل بود و بهش میگفتند زمین همیشه تو رویاهاش وقتی که رنگهای زیبایی رو میدید و حس گرمی داشت زمین رو میدید - اون از این نزدیکی ها خسته شده بود و یه چیزی بهش میگفت که متعلق به اونجاست تا اینکه تونست در زمین متولد بشه - اون الان تو زمین زندگی میکنه ولی خاطره ی سیاره ی قبلیش همیشه باهاشه و ماه که این نزدیکیهاست همیشه اونو بیاد سیاره ی قبلیش میندازه تو سیاره ی قبلی که بود - دستنوشته هایی داشت بنام موجودی که به زمین رفت ! و بالاخره یه روز رفتو بقیه رو تنها گذاشت خاطره ی اون و شجاعتش برای کوچیدن و پریدن همیشه با مردم اون سیارست یه روز یه رویای شگفت انگیز دید یه دوست به اون میگفت - چقدر ازین سیاره به اون سیاره میری تصور نمیکنی موقعش شده که اینقد خودتو خسته نکنی و آزموده شده رو اینقدر نیازمایی میدونی ما اینجا منتظریم که دستتو بما بدی و بیای اینطرفی ولی اون دوست رویاها اصلا" از اون طرفی نبود یه جایی اون خیلی خیلی دورها توی خود مرد بود راستی اگه دوستا نبودن خدا چه جوری خودشو نشون میداد اوون دوست میگفت اینکه تو فکر کنی تو جدا از دیگرونی و این تو رو پا بند میکنه تو هیچوقت جدا از دیگرون نبودی - این توهمیه که تو رو رها نمیکنه اون دوست میگفت "تو" توهمه - "من" توهمه - "ما" توهمه اون دوست میگفت وقتش رسیده که آگاه باشی که " تنها اون حقیقته " راستی بعضی رویاها هم از اون چیزان ها ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/18ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
آن ره که من آمدم کامست تا باز روم که کار خامست یک لحظه ز کوی دوست دوری در مذهب عاشقان حرامست اندر همه شهر اگر کسی هست والله که اشارتی تمام است گفتم که مگر رهیست آسان در هر قدمی هزار دامست آواره دلا میا بدین سوی آنجا بنشین که خوش مقامست آن نقل گزین که جانفزایست آن باده طلب که با قوام است باقی همه بوی و نقش و رنگ است باقی همه جنگ ننگ و نام است خاموش کن و ز پای بنشین چون مستی و این کنار بامست ای مفخر دین شمس تبریز جان و دل من ترا غلام است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/15ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
بـبرد از من قرار و طاقت و هوش بـت سنگین دل سیمین بناگوش نـگاری چابـکی شنگی کلهدار ظریفی مه وشی ترکی قـباپوش ز تاب آتـش سودای عشـقـش بـه سان دیگ دایم میزنم جوش چو پیراهـن شوم آسوده خاطر گرش همچون قـبا گیرم در آغوش اگر پوسیده گردد اسـتـخوانـم نـگردد مـهرت از جانم فراموش دل و دینم دل و دینم ببردهسـت بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش دوای تو دوای توسـت حافـظ لـب نوشش لب نوشش لب نوش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/12ساعت 18 توسط صدای آشنا |
|
|
پیرمردی در مینه سوتا تنها زندگی میکرد. پیرمرد میخواست که مزرعه ی سیب زمینی اش را شخم بزند، اما این کار برای او بسیار دشوار بود. تنها پسرش که به او کمک میکرد، در زندان بود. پیر مرد یک نامه برای پسرش نوشت ودر آن وضعیت موجود و مشکلش را بازگو کرد: پسر عزیزم، من بسیار ناراحتم چون که به نظر میرسه که نتونم امسال مزرعه ی سیب زمینی مونو بکارم. مادر تو همیشه عاشق زمان کاشت بود و به همین خاطر از اینکه نتونم برای مزرعه کاری کنم از خودم بیزارم و تو میدونی که برای انجام همچین کاری چقدر پیر شدم. اگه تو اینجا بودی از این وضعیت نجات پیدا میکردم. من میدونم که اگه تو تو اون خراب شده نبودی حتما" از پس کارها بر میومدی. دوست دارم - پدرت بعد از مدت کوتاهی این تلگرام به پیر مرد رسید: " بخاطر خدا پدر اون مزرعه رو شخم نزن ! من همه ی تفنگهارو اونجا دفن کردم " ساعت چهار صبح روز بعد یک دو جین از افراد اف بی آی و پلیس محلی تمام محل مزرعه رو برای پیدا کردن تفنگها شخم زدند اما چیزی پیدا نکردند. پیر مرد گیج شده بود و در یک نامه ی دیگر برای پسرش نوشت و گفت این چه کاری بود؟ چی شده؟ حالا من باید چه کنم؟ پسر به او جواب داد که " حالا زمین آماده ی کاشتن سیب زمینی هات هست و میتونی با خیال آسوده کاراتو سرو سامان بدی، این بهترین کاری بود که من از این جا میتونستم برات انجام بدم" . برکت باشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/11ساعت 0 توسط صدای آشنا |
|
|
چه سبک پرواز میکنم به آن چمنهای یکدست سبز و تلأ لؤ آب در رود نگاه کن چه گرمی لطیفی داره این آفتابی که تصویرش در برکه ی اون وسط افتاده چقد حیرت انگیزه که هرجا که بخوام میرم اون گلی که اونجا س رو ببین تازه شکوفه داده چقد قشنگه آره میرم روی اون من چقد قشنگم و چه به آن گل میآم نگاه کن به این زنبور راستی داره شهد آن گل زیبا را جمع آوری میکنه کودک در این لحظات از شوق، بی نهایت شیدای پروانه شده بود و مثل پروانه شده بود و مثل او به همه جا پرواز میکرد. در پروانه چیزی بود که او را به درون خویش میکشید. کودک هنوز نمیدانست که خود موجودیست که به آن انسان میگویند. غالبا" اتفاقات ای که دور و برش میافتاد او را تبدیل به متن آن اتفاق میکرد. او در حالی که هنوز نمیدانست ضرورتی دارد تا بداند هویتی دارد به نام انسان، در بیکرانگی آسمان آبی "لحظه" در حضورش شیدا و مست بود و این بار پروانه ای که مستانه به این سو و آن سو میرفت موضوع "شدن" او در آن لحظه ی ابدی بود. مادر به فرزند مینگریست و آرامشی توأم با سپاسی عمیق از خالق این مستی و شیدایی در خویش حس میکرد او خود را بسیار خوشبخت میدید و همراه با کودک لحظاتی احساس شیرینی را که مدتها بود فراموش کرده بود، اما میدانست یک جایی در وجودش پنهان شده است حس میکرد و قدر آن را بسیار میدانست به گونه ای که نمیخواست به سرعت تمام شود. پدر نیز همچون مادر بسیار احساس سبکی و سرور داشت. مدتها بود که انتظار این احساس حقیقی را میکشید. چه لحظه ی زیبایی و چقدر چهره ی همسرش درخشان و دو ست داشتنی تر از همیشه شده بود. انگار چیزی مادر را متوجه میکرد که به چشمان همسرش نگاه کند. مدتها بود انتظار این نگاه را که درست مثل اولین نگاهشان بود میکشید. مرد بی اختیار به آسمان نگاه کرد و زن نیز. گویی نگاهی متبسم در آسمان چشمهای آنها را پر از اشک کرده بود و چهره ی آنها را تابناک کرده بود برکت باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/08ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
تنها دلیل ناسازگاری افراد با هم دیگر این است که نمیتوانند دیگری را همچون تصویری از خود ببینند و درک کنند که بین آنها تفاوتی وجود ندارد. همیشه با متفاوت دانستن دیگری نفرت از او آسان تر میگردد. هیچکس بیگانه نیست، متمایز آری، منحصر بفرد بله، اما پست تر یا بیگانه خیر.
Phil Morimitsu - 1987 In The Company Of Eck Masters |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/08ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
دوٍستم سلام
آنجا که فریاد از توان افتاده است و من خویش را از کف داده ام و در دریای بیکران درون گم گشته ام و خود را به قاصدک درونم سبرده ام چه خوش میشنوم نجوای درونم را از صدای شیرینت................ و با چشمانت چه حیران و واله همداستان میشوم دوست من
که مکرر با دیدگان زلالت چشم بر هستی دوخته ام و شیدا گشته ام آن زمان که در مستی بی خبری کودکی ........... با رقص بروانه از خویش بیرون می آمدم و در بزم هستی شیدا میگشتم .......... آن زمان که بارقه های نور دل انگیزت را در خنکای سبیده دم میدیدم عزیز دل
آنگونه که قطره ای برای بیوستن به رود آغوش برای قطره ای میگشاید ............... آخر آنها هر دو رویای دریا را دیده اند آه دریا شدن .............. بر پایت بوسه میزنم که امروز بوسه گاه هستی است ای مهربان شیرین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/10/07ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
I am like a Christmas gift. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/02ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|