![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
وقتی انگیزه هایت خودخواهانه نیست ، راه راست را تشخیص می دهی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/28ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/28ساعت 0 توسط صدای آشنا |
|
|
يك روز چند نفر نزد يك فرزانه رفتند واز او خواستند كه به انها كمك كند تا به خداوند نزديك شوند .مرد فرزانه از انها خواست تا يكجا بنشينند وزندگي شان را مورد بررسي قرار دهند وهر كس به تعداد نفراتي كه در زندگي از انها خشم يا تنفر دارد يك عدد گوجه فرنگي كنار بگذارد .روز بعد هر كدام از ان افراد با خود تعداد گوجه فرنگي اورد .يكي يك عدد يكي دو تا وبعضي سه ويا چهار عدد با خودشان اوردند .مرد فرزانه از انها خواست به مدت 15 روز ان گوجه فرنگي ها را در كيسه اي بگذارند .شب ها در كيسه را بسته وروزها در ان را باز كنند وهر كجا كه مي روند انرا با خودشان ببرند .پس از چند روز گوجه ها لهيده شده بود و بوي تعفن انها مشام افراد را مي ازرد وبالطبع هر كس بيشتر با خود گوجه داشت از اين مسپله بيشتر رنج مي برد .استاد هم طي روزهايي كه گذشت با شاگردانش صحبتي نكرد .تا اينكه كم كم عده اي لب به شكايت گشودند وازوضعيت موجود احساس نا خرسندي كردند كه چرا معلم چيز جديدي از نزديك شدن به خدا به انها نمي اموزد وانها را با يك كيسه گوجه گنديده به حال خود رها كرده .بنابراين تصميم گرفتند موضوع را نزد معلمشان مطرح كنند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
چنان مستم چنان مستم من امشب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
سوال شعر از شيخ محمود شبستري |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن, مرغ دریائی آوازی خواند, کودک نشنید بر گرفته از سایت http://www.eck-iran.com/forum/viewtopic.php?t=1203&sid=b642be03e5362cf2814c33be2ce46c24 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
رهائی چنان زیباست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
سخناني از پيغام آور عشق, محبت و شادي. عيسي مسيح: خوشا به حال کساني که از فقر روحي خود آگاهند زيرا پادشاهي آسمان از آن ايشان است . خوشا بحال فروتنان زيرا اينان مالک جهان خواهند شد. خوشا بحال کساني که گرسنه و تشنه نيکي مطلق هستند زيرا ايشان سير خواهند شد. خوشا بحال رحم کنندگان زيرا ايشان رحمت خواهند ديد. خوشا بحال پاک دلان زيرا ايشان خدا را خواهند ديد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
قلبت بهتر از چشات می بینه؟ چی چی یو؟ حقیقتو؟ حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟ کش به درد تنبون " کانت " میخوره! کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار , کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون شکلات پیچیده بود. ما چرا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟ - حسین پناهی -
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
از آگـوستـین قـدیس : در یکـی از لحظـات خـوشـی کـه داشتـم، خـداونـد بـه من گفت: وقتـی بـا مـن منـاجـات و دعـا داریـد، فـریـاد نکنیـد، چـون مـن بـرای شنـیـدن صـدای تـو بـه فـریـاد تـو احتیـاج نـدارم، امـا تـو بـرای شنیـدن صـدای مـن بـه سکـوت احتـیـاج داری. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/23ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
بیدار بودم آمدی، هشیار بودم آمدی در عشق بودم آمدی، در نور گشتم آمدی وقتی که بودم آمدم، وقتی نبودم آمدی عاشق چو گشتم آمدی، از عشق گشتم آمدی من آمدم، تو آمدی، من گم بشد او آمدی او آمدی او آمدی، در عشق تابان آمدی جانم به جنبش آمدی، اشکم به جوشش آمدی در رقص گشتم آمدی، در اشک گشتم آمدی دردم به درمان آمدی، روحم به سامان آمدی او آمدی او آمدی، روحم به سامان آمدی غم ها به پایان آمدی، شادی فراوان آمدی پایان این من آمدی، آغاز آن من آمدی - صدای آشنا - برکت باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/20ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
یک بودم و اینک بی نهایتم اما بی نهایت تعلقی به "من" ندارد "من" توهم بود و بی نهایت آن چیزی که جاریست نه دیروز بوده و نه فردا خواهد بود امروز است و همیشه ندایی در درون بر خواست... تا به کی اسیر در توهم "من" خواهی بود؟ نمی بینی که اسارت سالیان دراز بدست "من" بوده است آیا متوجه نبودی که کلید این زندان در این سالها بدست زندانی بود؟ ندیدی که تو هم زندانی و هم زندانبان بودی؟ وقت آن رسید که امنیت زندان را رها کنی و درهای اسارت را به سوی اسرار بگشایی ببین که این "من" هرگز نبوده و هرآنچه در اسارت است آخرین مانع بر حقیقت جاریست - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/20ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
اشک در نظرم قطره ای بود تا تو را دیدم ای مهربانترین مادر هستی و ای روح نوازترین گرمای شیرین عشق در آن دم که در باران قطرات اشک دیدارت تا منتهی چشمه های جوشان مهرت تر گشتم دیگر چه چیز را میتوانستم ازین قطرات ارزنده تر یابم اینها قیمتی ترین گوهرهای هستی بود که دامن پر سخاوت و مهرت به من ارزانی میکرد - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/20ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
هرگاه تو در من جاری بودی پاهایم در رقص بود
وانگاه که تو را گم میکردم پاهایم خسته از خویش بودند به هنگام غم برای خود معما میساختم که چه شد؟ و در جستجوی گریزگاهی تا مهر تو در دل داشتم، داشتم آنچه باید میداشتم و چون مهری دگر بر دل نشست، غم میوه ی آن گشت ای جاری با عشق ای نورت در هر طلوع و زندگی تابان وای نغمه ی دلنشین رودها..... مرا یاری کن تا هرگز گذرگاه جز تو نباشم وپای خویش جز به رقص بر زمین نکوبم ای بی کرانه ترین ستاره ها و ای زیباترین نغمه ها این وجود خویش را از عشق لبریز نما - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/20ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
من به مهماني دنيار رفتم ٬ من به دشت انبوه ٬
- سهراب - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/11/19ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
همچون نسيم بي آنکه بخوانندت مهرباني کن و بگذر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/11/19ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
داستـان دربـاره یک کوهنـورد است که میخـواست از بلنـدتـرین کـوههـا بـالا بـرود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 15 توسط صدای آشنا |
|
|
آنگـاه میتـرا گفت بـا مـا از مهـر سخن بگـو. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 15 توسط صدای آشنا |
|
|
همچو آفتاب باش که اگر خواستي بر کسي نتابي نتواني |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|