تبليغاتX
صدای آشنا
( لحظه ای با محبوب )

 

وقتی انگیزه هایت خودخواهانه نیست ، راه راست را تشخیص می دهی .
همیشه خود را در حال آموزش پذیری نگه دار .
اگر بهترین فکر واندیشه تو ، ترا به این نقطه رسانده ، لطفا تا وقتی که نسبت به خودت احساس خوبی پیدا نگرده ای ، دیگر فکر نکن .
حرکت کن و منتظر نباش که باد چیزی با خود بیاورد .
چه می شد اگر ها را، به که ، چی تبدیل کنی ، چیزی که مال تو نیست ، برندار ، به خدا اعتماد کن ، خانه تکانی کن ، به دیگران کمک کن ، بعضی اوقات مشارکت در جلسات ، فقط حضور در جلسه و گوش فرادادن است .
بعضی اوقات برنامه روی تو کار می کند مقاومت نکن .
بعصی اوقات بهترین حرکت ، واکنش نشان ندادن است .
آرزو نکن که به آرزوهایت ، برسی تلاش کن .
انتظاراتت را از دیگران کم کن و بازدهی خودت را افزایش بده .
کار درست را انجام بده و نتیجه آن را به زمان واگذار کن .
بعضی اوقات ، ما از احساس گناه به عنوان ابزار پشت گوش اندازی استفاده می کنیم .
مشکلات ما اساسا نتیه اعمال ما است .
خشم ، می تواند نتیجه ترس از ناشناخته ها باشد .
5% فکر می کنند ، 15% فکر می کنند که فکر می کنند ، 80% اصلا فکر نمی کنند .
دلسوزی به حال خود ، چیزی اس تکه فقط با خودت می توانی مطرح و تقسیم کنی .
دلسوزی به حال خود : یک بهانه دیگر برای کنترل کردن .
ترس و خشم پشت به پشت هم دارند .
وقتی از تغییر می ترسی ، مخفی شدن خیلی آسان است .
روی احسا سا تت کار کن ، از آنها فرار نکن .
هیچ کس بدون رضایت تو ، نمی تواند باعث ایجاد احساس حقارت در تو شود .
آرام بگیر و احساسات خودت را احساس کن .
دنیا برای آن ها که احساس می کنند کمدی است و برای آن ها که فکرمی کنند تراژدی .
وقتی احساس بدی داریم ، فکر می کنیم که تا به حال به این بدی نبوده است .
احساسات و عواطف ، خوبی و بدی ندارند ، صرفا احساسات هستند .
وقتی سپاسگزاریت سر جایش باشد ، از عهده هر مشکلی بر می آیی .
کار کردن روی خودت را شروع کن، تا دیگران در چشم تو زیباتر و نیکوتر شوند و بتوانی با آنها رفتاربهتری داشته باشی .

منبع سايت
http://www.yoga-sanandaj.com

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 16  توسط صدای آشنا | 

عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار.
از تنفر متنفر باش و به مهرباني مهر بورز.
با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش.
زرتشت

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 0  توسط صدای آشنا | 

يك روز چند نفر نزد يك فرزانه رفتند واز او خواستند كه به انها كمك كند تا به خداوند نزديك شوند .مرد فرزانه از انها خواست تا يكجا بنشينند وزندگي شان را مورد بررسي قرار دهند وهر كس به تعداد نفراتي كه در زندگي از انها خشم يا تنفر دارد يك عدد گوجه فرنگي كنار بگذارد .روز بعد هر كدام از ان افراد با خود تعداد گوجه فرنگي اورد .يكي يك عدد يكي دو تا وبعضي سه ويا چهار عدد با خودشان اوردند .مرد فرزانه از انها خواست به مدت 15 روز ان گوجه فرنگي ها را در كيسه اي بگذارند .شب ها در كيسه را بسته وروزها در ان را باز كنند وهر كجا كه مي روند انرا با خودشان ببرند .پس از چند روز گوجه ها لهيده شده بود و بوي تعفن انها مشام افراد را مي ازرد وبالطبع هر كس بيشتر با خود گوجه داشت از اين مسپله بيشتر رنج مي برد .استاد هم طي روزهايي كه گذشت با شاگردانش صحبتي نكرد .تا اينكه كم كم عده اي لب به شكايت گشودند وازوضعيت موجود احساس نا خرسندي كردند كه چرا معلم چيز جديدي از نزديك شدن به خدا به انها نمي اموزد وانها را با يك كيسه گوجه گنديده به حال خود رها كرده .بنابراين تصميم گرفتند موضوع را نزد معلمشان مطرح كنند .
زماني كه انها از سنگيني حمل گوجه ها وبوي تعفن نزد معلم گله مي كردند . استاد گفت شما تنها 2هفته اين كوله بار سنگين ومتعفن نفرت وخشم را با خود حمل كرديد .چگونه مي خواهيد مابقي عمرتان را با نفرتي كه به ديگران در قلبتان نگه داريد زندگي كنيد ؟در ثاني چگونه با بار متعفن خشم ونفرت مي خواهيد به خدا نزديك شويد ؛

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 23  توسط صدای آشنا | 

چنان مستم چنان مستم من امشب
كه از چنبر برون جستم من امشب

بجان با آسمان عشق رفتم
بصورت كر در اين پستم من امشب

بشوي اي عقل دست خويش از من
كه در مجنون بپيوستم من امشب

چو وا گشت او پي او مي دويدم
دمي از پاي ننشستم من امشب

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 23  توسط صدای آشنا | 

سوال

نخست از فکر خویشم در تحیر / چه چیز است آنکه گویندش تفکر
چه بود آغاز فکرت را نشانی / سر انجام تفکر را چه خوانی

جواب

مرا گفتی بگو چبود تفکر / کزین معنی بماندم در تحیر
تفکر رفتن از باطل سوی حق / به جزو اندر بدیدن کل مطلق
حکیمان کندرین کردند تصنیف / چنین گفتند در هنگام تعریف
که چون حاصل شود در دل تصور / نخستین نام او باشد تذکر
وزو چون بگذری هنگام فکرت / بود نام وی اندر عرف عبرت
تصور کان بود بهر تدبر / به نزد اهل عقل آمد تفکر
ز ترتیب تصورهای معلوم / شود تصدیق نا مفهوم,مفهوم
مقدم چون پدر تالی چو مادر / نتیجه هست فرزند ای برادر
ولی ترتیب مذکور از چه و چون / بود محتاج استعمال قانون
دگر باره درو گر نیست تایید / هر آیینه که باشد محض تقلید
ره دور و دراز است آن رها کن / چو موسی یک نفس ترک عصا کن
درا در وادی ایمن که ناگاه / درختی گویدت انی اناالله
محقق را که وحدت بر شهود است / نخستین نظره بر نور وجود است
دلی کز معرفت نور و صفا دید / ز هر چیزی که دید اول خدا دید
بود فکر نکو را شرط تجرید / پس آنگه لمعه ای از نور تایید
هر آنکس را که ایزد راه ننمود / ز استعمال منطق هیچ نگشود
حکیم فلسفی چون هست حیران / نمیبیند زاشیا غیر امکان(1)
ز امکان میکند اثبات واجب / وزین حیران شده در زات واجب(2)
گهی از دور دارد سیر معکوس / گهی اندر تسلسل گشته محبوس(3)
چو عقلش کرد در هستی توغل / فرو پیچید پایش در تسلسل
ظهور جمله اشیا به ضد است / ولی حق را نه مانند و نه ند است(4)
چو نبود ذات حق را ضد و همتا / ندانم تا چگونه داند او را
ندارد ممکن از واجب نمونه / چگونه داندش آخر چگونه
زهی نادان که او خورشید تابان / به نور شمع جوید در بیابان(5)

تمثیل

اگر خورشید بر یک حال بودی / شعاع او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کین پرتو اوست / نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حق دان / حق اندر وی ز پیدائیست پنهان
چو نور حق ندارد نقل و تحویل / نییاید اندرو تغییر و تبدیل
تو پنداری جهان خود هست دائم / به ذات خویش پیوسته قائم
کسی کو عقل دور اندیش دارد / بسی سر گشتگی در پیش دارد
ز دور اندیشی عقل فضولی / یکی شد فلسفی دیگر حلولی(6)
خرد را نیست تاب نور آن روی / برو از بهر وی چشم دگر جوی
دو چشم فلسفی چون بود احول / ز وحدت دیدن حق شد معطل(7)
ز نابینائی آمد راه تشبیه / ز یک چشمیست ادراکات تنزیه
تناسخ زان سبب کفر است و باطل / که آن از تنگ چشمی گشت حاصل(8)
چو اکمه بی نصیب از هر کمالست / کسی کورا طریق اعتزال است
رمد دارد دو چشم اهل ظاهر / که از ظاهر نبیند جز مظاهر
کلامی کو ندارد ذوق توحید / به تاریکی دراست از غیم تقلید
وزو هرچآن بگفتند از کم و بیش / نشانی داده اند از دیده خویش
منزه ذاتش از چند و چه و چون / تعالی شانه عما یقولون

شعر از شيخ محمود شبستري

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 23  توسط صدای آشنا | 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 23  توسط صدای آشنا | 

کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن, مرغ دریائی آوازی خواند, کودک نشنید
سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن, رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد
کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت خدایای بگذار ببینمت,ستاره ای درخشید اما کودک ندید
کودک فریاد زد خدایا معجزه ای نشانم بده و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید
کودک با نا امیدی گریست:خدایا با من در ارتباط باش,بگزار بدانم کجائی,بنابراین خدا پائین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت...

بر گرفته از سایت http://www.eck-iran.com/forum/viewtopic.php?t=1203&sid=b642be03e5362cf2814c33be2ce46c24

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 23  توسط صدای آشنا | 

رهائی چنان زیباست
که تمامی پدیده ها و مناظر اطرافت بسان
زیباترین اثر هنری خلقت,نمایان میشوند.
رهائی چنان سبک است
که حتی وزن خود را بسان
باری بر دوش حس نخواهی کرد,
چه رسد به تعلقات و آرزوهای الگو گرفته از یکدیگر.
رهائی چنان لطیف است
که سایش مولکولهای هوا را با پوست صورت خود,
همچو هدیه ای از طرف پروردگار میستائی.
رهائی چنان در لحظه حضور دارد
که مسئولیت تک تک لحظات عمر را بر عهده میگیری.
رهائی چنان شاداب است
که بسان کودکی در مرغزاری وحشی.
رهائی چنان غریب است
که جز به تنهائی خود تکیه نتوان زد.
رهائی چنان عمیق است
که حضور خود را تا درونی ترین
لایه های وجودت حس میکنی.
رهائی چنان ایستاست
که قدرتمندترین نیروهای منفی
یارای به لرزه درآوردن آن را هم ندارند.
رهائی چنان خنثی است
که تمامی مصیبتها و موفقیتها
را یکسان پاسخ میگوئی.
رهائی چنان رهاست
که خود را قلب و مرکز هستی میدانی.
رهائی چنان صفاست
که سفره خود را از برای تمامی خلایق میگشائی.
رهائی چنان وفاست
که نیت خیرت را برای دشمن نیز میفرستی.
رهائی چنان فناست
که جز او را حس نخواهی کرد.
رهائی چنان بقاست
که راز جاودانگی خود را در ابدیت فاش میکنی.
رهائی چنان لقاست
که در خود وحدتی با دیگران دارد.
رهائی چنان کفاست
که بی نیازی خود را به حاکمیت بر کائنات نمیبخشی.
رهائی چنان بلاست!
که فرقی در میان هست و نیستش نیست.
رهائی چنان سخاست
که میزانی برای خادمی درگه او نیست.
رهائی چنان عزیز است
که جز او پدری نیست.
رهائی چنان دغل است
که مجنون را بر عاقل میپسندی.
رهائی چنان خالص است
که هم درون و هم برون یکجاست.
رهائی چنان فریب است
که فرقی در بود و نبود آن نیست.
رهائی چنان زلال است
که بسان تشنه ای بر جوی,
حسرت سیراب شدن باقیست.
رهائی چنان فقیر است
که جز روحی نمانده هیچ باقی!
رهائی چنان فهیم است
که هیچ تنشی را بر تعادل برنمیگزینی.
رهائی چنان دور است
که مفهوم خود را تا بی نهایتش خواهی یافت.
رهائی چنان نزدیک است
که گوئی هیچگاه دور نبوده.
رهائی چنان سهیم است
که تمام کائنات را از آن خود میدانی.
رهائی چنان غایب است
که با او نیز تنها خواهی بود.
رهائی چنان عاشق است
که هستی را در تمامیت خود دوست میداری.

شعر : دکتر قاسمی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 23  توسط صدای آشنا | 

سخناني از پيغام آور عشق, محبت و شادي. عيسي مسيح:

خوشا به حال کساني که از فقر روحي خود آگاهند زيرا پادشاهي آسمان از آن ايشان است .

خوشا بحال فروتنان زيرا اينان مالک جهان خواهند شد.

خوشا بحال کساني که گرسنه و تشنه نيکي مطلق هستند زيرا ايشان سير خواهند شد.

خوشا بحال رحم کنندگان زيرا ايشان رحمت خواهند ديد.

خوشا بحال پاک دلان زيرا ايشان خدا را خواهند ديد.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 23  توسط صدای آشنا | 

 

 

قلبت بهتر از چشات می بینه؟

چی چی یو؟

حقیقتو؟

حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره

نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟

کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار ,

کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون

شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟

- حسین پناهی -

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 19  توسط صدای آشنا | 

از آگـوستـین قـدیس :

در یکـی از لحظـات خـوشـی کـه داشتـم، خـداونـد بـه من گفت: وقتـی بـا مـن منـاجـات و دعـا داریـد، فـریـاد نکنیـد، چـون مـن بـرای شنـیـدن صـدای تـو بـه فـریـاد تـو احتیـاج نـدارم، امـا تـو بـرای شنیـدن صـدای مـن بـه سکـوت احتـیـاج داری.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 20  توسط صدای آشنا | 

بیدار    بودم     آمدی،  هشیار     بودم     آمدی           در  عشق  بودم  آمدی، در  نور   گشتم   آمدی

وقتی  که  بودم   آمدم،   وقتی    نبودم    آمدی          عاشق چو گشتم آمدی، از عشق گشتم آمدی

من  آمدم، تو  آمدی، من  گم   بشد   او   آمدی          او   آمدی   او   آمدی، در   عشق   تابان    آمدی

جانم به جنبش آمدی، اشکم به جوشش آمدی          در  رقص  گشتم  آمدی، در اشک  گشتم  آمدی

دردم به  درمان  آمدی، روحم  به  سامان  آمدی          او  آمدی   او   آمدی،  روحم   به   سامان   آمدی

غم ها  به  پایان  آمدی،  شادی   فراوان   آمدی          پایان    این    من    آمدی، آغاز    آن    من   آمدی

- صدای آشنا -       برکت باشد

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 16  توسط صدای آشنا | 

یک بودم و اینک بی نهایتم

اما بی نهایت تعلقی به "من" ندارد

"من" توهم بود

و بی نهایت آن چیزی که جاریست

نه دیروز بوده و نه فردا خواهد بود

امروز است و همیشه

ندایی در درون بر خواست...

تا به کی اسیر در توهم "من" خواهی بود؟

نمی بینی که اسارت سالیان دراز بدست "من" بوده است

آیا متوجه نبودی که کلید این زندان در این سالها بدست زندانی بود؟

ندیدی که تو هم زندانی و هم زندانبان بودی؟

وقت آن رسید که امنیت زندان را رها کنی و درهای اسارت را به سوی اسرار بگشایی

ببین که این "من" هرگز نبوده و هرآنچه در اسارت است آخرین مانع بر حقیقت جاریست

- صدای آشنا -

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 16  توسط صدای آشنا | 

اشک در نظرم قطره ای بود تا تو را دیدم

ای مهربانترین مادر هستی و ای روح نوازترین گرمای شیرین عشق

در آن دم که در باران قطرات اشک دیدارت تا منتهی چشمه های جوشان مهرت تر گشتم

دیگر چه چیز را میتوانستم ازین قطرات ارزنده تر یابم

اینها قیمتی ترین گوهرهای هستی بود که دامن پر سخاوت و مهرت به من ارزانی میکرد

- صدای آشنا -

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 16  توسط صدای آشنا | 
هرگاه تو در من جاری بودی پاهایم در رقص بود

وانگاه که تو را گم میکردم پاهایم خسته از خویش بودند

به هنگام غم برای خود معما میساختم که چه شد؟ و در جستجوی گریزگاهی

تا مهر تو در دل داشتم، داشتم آنچه باید میداشتم

و چون مهری دگر بر دل نشست، غم میوه ی آن گشت

ای جاری با عشق

ای نورت در هر طلوع و زندگی تابان

وای نغمه ی دلنشین رودها.....

مرا یاری کن تا هرگز گذرگاه جز تو نباشم

وپای خویش جز به رقص بر زمین نکوبم

ای بی کرانه ترین ستاره ها و ای زیباترین نغمه ها این وجود خویش را از عشق لبریز نما

- صدای آشنا -

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 16  توسط صدای آشنا | 

من به مهماني دنيار رفتم ٬ من به دشت انبوه ٬
من به باغ عرفان ٬ من به ايوان چراغاني دانش رفتم .
رفتم از پله مذهب بالا .
تا ته كوچه شك ٬ تا هواي خنك استغنا ٬
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .
چيزهايي ديدم در روي زمين :
... كودكي ديدم ٬ ماه را بو مي كرد٬
قفسي بي در ديدم كه در آن ٬ روشني پرپر ميزد .
نردباني كه از آن عشق ٬ مي رفت به باغ ملكوت ...
... من گدايي ديدم ٬ دربه در ميرفت ٬ آواز چكاوك ميخواست
و سپوري كه به يك پوسته خربزه ميبرد نماز
بره اي را ديدم بادبادك ميخورد ٬
من الاغي ديدم ٬ ينجه را ميفهميد .
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير ٬
شاعري ديدم هنگام خطاب ٬ به گل سوسن ميگفت : « شما »

من كتابي ديدم ٬ واژه هايش همه از جنس بلور ٬
كاغذي ديدم ٬ از جنس بهار
... سر بالين فقيهي نوميد ٬ كوزه اي ديدم لبريز سوال .
.... عارفي ديدم بارش ( تننا ها ياهو ).
من قطاري ديدم روشنايي ميبرد
من قطاري ديدم ٬ فقه ميبرد و چه سنگيم ميرفت .
من قطاري ديدم كه سياست ميبرد و چه خالي ميرفت .
من قطاري ديدم تخم نيلوفرو آواز قناري ميبرد ...
... من در اين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم .
من صداي نفس باغچه را ميشنوم .
... من به آغاز زمين نزديكم ٬ نبض گلها را ميگيرم ٬
آشنا هستم با سرنوشت تر آب
روح من در جهت تازه اشياء جاريست
روح من كم سال است
روح من گاهي از شوق سرفه اش ميگيرد ...
.... زندگي رسم خوشاينديست
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ٬
پرشي دارد اندازه عشق .
زندگي چيزي نيست ٬ كه لب طاقچه عادت از ياد من تو برود ..
... زندگي حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد ٬
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره ديگر ...
... چشمها را بايد شست ٬ جور ديگر بايد ديد .
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد ٬ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست ٬
زير باران بايد رفت
... عشق را زير باران بايد جست ...
زندگي آبتني در حوزچه « ا كنون » است .
رختها را بكنيم
آب در يك قدميست .
روشني را بچشيم ...

- سهراب -

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 20  توسط صدای آشنا | 

همچون نسيم بي آنکه بخوانندت مهرباني کن و بگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 19  توسط صدای آشنا | 

داستـان دربـاره یک کوه‌نـورد است که می‌خـواست از بلنـدتـرین کـوه‌هـا بـالا بـرود.
او پس از سالهـا آمـاده سازی، مـاجـراجـویی خـود را آغـاز کـرد. ولی از آنجـا که افتخـار کار را فقط بـرای خود می‌خواست، تصمیـم گـرفت تنهـا از کـوه بـالا بـرود.
شب بلنـدی‌هـای کـوه را تمـامـاً دربـرگـرفت و مـرد هیـچ چیـز را نمی‌دیـد. همه چیـز سیـاه بـود. و ابـر روی مـاه و ستـاره‌هـا را پـوشـانـده بـود.
همانطور که از کوه بالا می‌رفت، چنـد قـدم مـانـده به قله کـوه، پایش لیـز خـورد، و درحالی که بـه سرعت سقوط می‌کـرد، از کـوه پـرت شد. در حال سقوط فقـط لکه‌هـای سیـاهی را در مقـابل چشمانش می‌دیـد و احساس وحشتنـاک مکیـده شدن بـه وسیله قـوه جـاذبـه او را در خود می‌گـرفت.
همچنـان سقوط می‌کـرد و در آن لحظات تـرسی عظیـم، همـه‌ی رویـدادهـای خوب و بـد زنـدگی بـه یادش آمـد.
اکنـون فکـر می‌کـرد مـرگ چقـدر به او نـزدیک است. نـاگهـان احساس کـرد که طنـاب به دور کمـرش محکـم شـد. بـدنش میـان آسمـان و زمین معلق بـود و فقط طنـاب او را نگه داشتـه بـود.
و در این لحظـه‌ی سکـون بـرایش چـاره‌ای نمـانـده بـود جـز آن‌که فـریـاد بکشـد:
" خــدایـا کمکـم کـن"
ناگهـان صـدایی پـُـر طنین که از آسمان شنیـده می‌شـد، جـواب داد:
"از من چـه می‌خواهی؟"
ای خـدا نجـاتـم بـده!
*واقعـاً بـاور داری که من می‌تـوانـم تـو را نجـات بـدهـم؟
* اگـر بـاور داری، طنـابی را که به کمـرت بستـه است پـاره کن!
یک لحظـه سکوت!!
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد...!
گروه نجات می‌گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویـزان بود و با دست‌هایش محکـم طنـاب را گرفتـه بود. او فقط یک متـر بـا زمین فاصله داشت!
و شما؟
چـه قـدر به طنـابتـان وابستـه‌ایـد؟
آیـا حـاضـریـد آن را رهـا کنیـد؟
در مـورد خـداونـد هـرگـز یک چیـز را فـراموش نکنیــد.
هـرگـز نبـایـد بگوییـد او شما را فـراموش کـرده،‌ یـا تنهـا گـذاشتـه است. هرگـز فکـر نکینـد که او مراقب شمـا نیست.
به یـاد داشتـه باشیـد که او همواره شمـا را بـا دست راست خـود نـگه داشتـه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 15  توسط صدای آشنا | 

آنگـاه میتـرا گفت بـا مـا از مهـر سخن بگـو.
پس او سر بـرداشت و مـردمـان را نگـریست، و سکوت آنهـا را فـرا گـرفت. و او بـه صـدای بلنـد گفت:
هنـگامـی کـه مهـر شمـا را فـرا می‌خـوانـد از پـی‌اش بـرویـد، اگـر چـه راهش دشـوار و نـاهمـوار است.
و چـون بـالهـایش شمـا را در بـر می‌گیـرنـد، وا بـدهیـد، اگـر چـه شمشیـری در میـان پـرهـایش نهفتـه بـاشـد و شمـا را زخـم بـرسـانـد. و چـون بـا شمـا سخن می‌گـویـد او را بـاور کنیـد، اگـر چـه صـداهـایش رویـاهـای شمـا را بـر هـم زنـد، چنـان کـه بـاد شمـال بـاغهـا را ویـران می‌کنـد.
زیـرا کـه مهـر در همـان دمـی کـه تـاج بـر سـر شمـا می‌گـذارد، شمـا را مصلـوب می‌کنـد.
هـم‌چنـان کـه می‌پـرورانـد، هـرس می‌کنـد.
هم‌چنـان کـه از قـامت شمـا بـالا می‌رود و نـازکتـرین شـاخـه‌هـایتـان را کـه در آفتـاب می‌لـرزنـد، نـوازش می‌کنـد، بـه ریشـه‌هـایتـان کـه در خـاک چنـگ انـداختـه‌انـد، فـرود می‌آیـد و آنهـا را تـکان می‌دهـد.
شمـا را مـاننـد بـافـه‌هـای جـو در بغـل می‌گیـرد.
شمـا را می‌کـوبـد تـا بـرهنـه کنـد.
شمـا را می‌بیـزد تـا از خس جـدا سـازد.
شمـا را می‌سـایـد تـا سفیـد کنـد.
شمـا را می‌ورزد تـا نـرم شـویـد.
و آنـگاه شمـا را بـه آتش مقـدس خـود می‌سپـارد تـا نـان مقـدس شـویـد، بـر خوان مقـدس خـداونـد.
همـه‌ی این کارهـا را مهـر بـا شمـا می‌کنـد تـا رازهـای دل خـود را بـدانیـد، و بـا این دانش بـه پـاره‌ای از دل زنـدگـی مبـدل شـویـد.
امـا اگـر از روی تـرس فقـط پـی آرام مهـر و لـذت مهـر باشیـد، پس آنگـاه بهتـر آنـست که تن بـرهنـه‌ی خـود را بپـوشانیـد و از زمیـن خـرمن کـوبی مهـر دور شویـد، و بـه آن جهـان بـی فصـلی بـرویـد کـه در آن می‌خنـدیـد، امـا نـه خنـده‌ی تمـام را، و می‌گـرییـد، امـا نـه تمـام اشک را.
مهـر چیـزی نمی‌دهـد مگـر خـود را، و چیـزی نمی‌گیـرد مگـر از خـود.
مهـر تصـرف نمی‌کنـد و بـه تصـرف در نمی‌آیـد، زیـرا که مهـر بـر پـایـه‌ی مهـر استـوار است.
هنـگامی که مهـر می‌ورزیـد مگوئیـد "خـدا در دل من است"، بگوئیـد "من در دل خـدا هستـم".
و گمـان مکنیـد که می‌تـوانیـد مهـر را راه ببـریـد، زیـرا مهـر، اگـر شمـا را سـزاوار بشنـاسـد، شمـا را راه خـواهـد بـرد.
مهـر خـواهشی جـز این نـدارد کـه خـود را تمـام سـازد.
امـا اگـر مهـر می‌ورزیـد و شمـا را بـایـد کـه خـواهشی داشتـه باشیـد، زنهـار، که خواهش‌هـا اینهـا باشنـد:
آب شدن، چنـان جویبـاری که نغمـه‌اش را از بـرای شب می‌خـوانـد.
آشنـا شـدن بـا درد مهـربـانی بسیـار.
زخـم بـرداشتن از دریـافتـی که خـود از مهـر داریـد، و خـون دادن از روی رغبـت و بـا شـادی.
بیـدار شدن در سحـرگاهـان بـا دلـی آمـاده‌ی پـرواز، و بـه جـا آوردن سپـاس یـک روز دیگـر بـرای مهـرورزی.
آسـودن بـه هنـگام نیـم‌روز و فـرو شـدن در خلسـه‌ی مهـر.
بـازگشتن بـا سپـاس بـه خـانـه در پسین‌گـاهـان.
و آنـگاه بـه خـواب رفتن بـا دعـائی در دل بـرای کسانی که دوستشان می‌داریـد، بـا نغمـه‌ی ستـایشی بر لب.
« جبـران خلیـل جبـران »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 15  توسط صدای آشنا | 

همچو آفتاب باش که اگر خواستي بر کسي نتابي نتواني
از مادر ترزا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 13  توسط صدای آشنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ


دنیایی سکوت برای گفتن دارم

و دنیایی فریاد برای سکوت

عمری برای بودن در این لحظه

و لحظه ای بوسعت چندین عمر

چشمی برای دیدن

و دلی برای تابیدن

- صدای آشنا -



پیوندهای روزانه
aa42579511225159707fb2846e3c420e
goodreads
netlog
yaassin
کتابخانه تک بوک
کتابخانه فروغ مهر
کتابخانه نیلوفر آبی
tagged.com
divshare
zebo.com
Technorati
ایران متافیزیک
par30theme
لینکستان
فيزيک هوپا
نشر تعاليم حق
تر جمه قرآن
کــتب فارسي
میراث اندیشه
نغمه
احمد شاملو
سهراب سپهری
کتاب سارا - دانلود صد کتاب
شاهنامه
تانترا یوگا
یوگا
موسیقی معنوی
ترنم - موسیقی معنوی
نور و فرزانگی
ارواح - انجمن
اشعار مولانا
کتاب‌های جدید
e-books
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
عکسهای ا ش و
عکسهای ا ش و
طراحی و نقاشی های ا ش و
وبلاگ دوستان ا ش و
سایت فارسی ا ش و
دنیای ا ش و
سایت اصلی ا ش و
o s h o v i h a
آشرام ا ش و
راه زندگی
w i s d o m - f l a s h
دکتر آزمندیان
لینکهای تائو - فارسی
هنرهاي ذهن و روح
ایران ذن
فصلنامه علوم باطنی
جستجوگر وبلاگهای فارسی
ایران ریکی
گروه متاآرشيو
وبلاگ میثم برغانی
وبلاگ مثبت من
وبلاگ - تولید اندیشه
وبلاگ میثم
وبلاگ روح مقدس
وبلاگ ماوراء
وبلاگ - در حظور حی
وبلاگ صداقت دل
وبلاگ - تائو
وبلاگ لمس
وبلاگ - خورشید آشنا
وبلاگ - یک فنجان سکوت
وبلاگ - ماوراء الطبیعه
وبلاگ یای شهری - پیشاهنگ
وبلاگ باغ همسفران-سیامک پگاه
وبلاگ رویای خیس - خلوت شیدا
وبلاگ - دعا به حال بیابان -شکیبا
وبلاگ صبح روز بعد
وبلاگ لیلی مجنون - شاهین
وبلاگ - مرگ گلبرگ مریم -ریما
وبلاگ شبنم سحرگاهی
وبلاگ تجربه بودن در اکنون
وبلاگ نغمه کوچک در آوای سکوت
وبلاگ - ا ش و - محسن
وبلاگ استاد - ا ش و -
وبلاگ یک فنجان چای
وبلاگ یافا
وبلاگ مسیحا برزگر
وبلاگ - دل به دریا بزن -ا ش و
وبلاگ - شری ا ش و2000
وبلاگ - خداي بهشت گم شده
وبلاگ ا ش و
وبلاگ صدای سکوت
وبلاگ داستانهای عاشقانه
وبلاگ مهدی بیکس
وبلاگ دل نوشته های یه دیوونه
وبلاگ به رنگ عشق - بانو
وبلاگ رویش شعر - سعید
وبلاگ - برنادت سوبیرو
وبلاگ راز شاد زیستن
وبلاگ از نسل بارون
وبلاگ - شفا
وبلاگ سید
وبلاگ شیوانا
وبلاگ زمزمه عاشقانه - حمید
وبلاگ مترسک
وبلاگ چند کتاب
وبلاگ پیشگویان بزرگ
وبلاگ - آدم اینجا تنهاست
وبلاگ در قلمرو دل
وبلاگ صداي سکوت
وبلاگ خدایی این نزدیکی-علیرضا
وبلاگ سکوت
وبلاگ خنده تلخ -مهشید مهسا
وبلاگ برگ و باد
وبلاگ پرواز را به خاطر بسپار
وبلاگ نقطه تسلیم-ناصر
وبلاگ چشمه سار درون -اله
وبلاگ شکوفائي-مينا
وبلاگ علوم فراحسی -مهرزاد
وبلاگ علوم متافیزیک -بابک
وبلاگ عامل ناشناخته -فریور
وبلاگ ستاره ابری
وبلاگ - رستاخیز من
وبلاگ - واگویه های یک کولی
وبلاگ مراقبه های ا ش و -توحید
وبلاگ در آستانه حيرت- بي تبار
وبلاگ تقصیر کسی نیست-رویا
وبلاگ پر پرواز- مهدي
وبلاگ - آه شب
وبلاگ دست نوشته هاي جادوگر
وبلاگ فلورانس اسکاول شین
وبلاگ سیر و سلوک من
وبلاگ نامه ای از آسمان -سپیده
وبلاگ پری دریائی -پریسا
وبلاگ دل پناه -دل پناه
وبلاگ زوربای بودا -ا شو
وبلاگ دلدار -امیر حسین
وبلاگ بازگشت به آزادی -ایمان
وبلاگ رد پای عشق -تارا
وبلاگ نقطه سر خط -آرش
وبلاگ - جای خالی من -سودابه
وبلاگ به خاطر سنگفرشی که...
وبلاگ - دروغ چرا -بابام جان
وبلاگ کیمیاگو -توحید
وبلاگ قانون یقین -مهندس کوثری
وبلاگ - زندگی من بدون من
وبلاگ - تو را می خوانم -مهتاب
وبلاگ چهار شاخه گل سرخ -زاها
وبلاگ - کمي این طرف تر -آيستي
وبلاگ شهر گمشده -گورپشنگ
وبلاگ ؟ -پشمک
وبلاگ - خدا با من است
وبلاگ سیب دو رنگ -سیب
وبلاک خود شناسی -ناظمی
وبلاگ کوفته
وبلاگ خداشناسی
وبلاگ - فانتزي لند -شاهین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar


WebDarWeb