![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
لبهایم را بر بال خنده هایت مینشانم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/31ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
تو که پاياني بر تکرار مي خواهي کودکت با اين راهها هزاران سال آشناست دمي به روياي زيستنگاه زميني ام ميروم سفر به سلامت - صداي آشنا - |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/31ساعت 11 توسط صدای آشنا |
|
|
قطره فرصتی یافت تا راه پیموده را مرور کند زماني بر ابر منزل داشت درآن آسمان با قطرات چندی زندگی کرده بود زمانی بر گونه گلبرگی خانه داشت و بارقه نگاهی عاشق را در خویش دیده بود اینک در رود جاریست جایی که آهوان وحشی در ساحلش میخرامند و خانواده ای آسوده خاطر بساط عیش برپا کرده اند ........... به ناگاه سوالی در سر و هراسی وجودش را پر کرد اگر این سفر بی حاصل باشه و بیدرنگ بمیرم؟ درمسير رودخانه احساسی گنگ میگفت حادثه ای در پیش است صداي رودخانه و خيل قطرات این حس را تقویت می کرد ........... صدای "سکوت" هر لحظه بیشتر میشد بی اختیار هیجانی شیرین وجودش را پر میکرد بارقه ای و پایان امید ی که همیشه با او همراه بود وعاقبت آن حادثه عظیم اقیانوس...... در بزم مرگ خويش قطره در اقیانوس گم شد ........... دیگر قطره نبود اقیانوس بود تولدی... و این آخرین صدای بی "سکوت" بود و آغازی بر "سکوت" فریاد فریادی بی صدا - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
دیروز بر مزار خویش بودم صدای گریه خواهری در مرگ برادر و بغض فروخفته پدری و برادری وه این چه سکوتیست؟ چه بوی خاک دیر آشنایی به ناگاه بر خود لرزیدم خاطراتی گنگ بیادم آمد خاطرات زندگی نگرانی ها امیدها غمها شادیها شادی دیگران در تولدم و شیون آنها در مرگم دیروز با بوی دیر آشنای قبرستان نجواها داشتم زمستان بود و برف و سرما و کلاغی که بر درخت سرما زده به زیر بالهایش پناه آورده بود وه چه گذرگاهی بود و چه رمزالود بود بوی آن خاک آنجا چقدر دور است هنگامی که به مشکلات عادت کرده ایم و چه نزدیک است به روحی که عادت تکرار را کنار گذاشته ندایی در درون پیچید دیگران را به خویش واگذار تو اینک آزادی - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
ای محبوب این مهر تو بود وقتی نسیم سحر تن خسته ام را نوازش میکرد این عشق تو بود که سرشارم کرد وقتی طلوع خورشید خرامیدن گرفت این درخشش نور تو بود وقتی نگاهم به چشمان معصوم کودکی گره میخورد ای محبوب هماره در شکوهت بودی و "من" نبودم واینک هستی و "من" نیستم نیست ام اگر هستم هست ام اگر نیستم ای شور هر هستی ای دلیل هر مستی دوستت دارم - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
ديشب از درد به خود پيچيدم درد شيريني بود لرزشي روح فزا کودکم مي جنبيد زايشي هم در راه کودکم معصوم بود با سکوتي زيبا کودکي پرمعنا کودکي پر غوغا ديشب از شيريني دردي زيبا سر به سر شور شدم وبه دل نور شدم از پي صدها سال رنج نا آگاهي انتظارم طي شد کودکم مي خنديد کودکم ميگرييد کودکم بر در و ديوار دلم مي کوبيد اختيار از کف رفت کودکم جان بگرفت به دمي آغازيد وه چه چشماني داشت وه چه نوراني بود کودکم مي بوييد کودکم مي جوييد عاقبت چشمانش سوي من چرخان شد گره اي در دونگاه رمز ورازي پيدا سفري در خود بود سفري در دريا در دل اقيانوس و به دشت گلها بوي عطري زيبا من به بالا رفتم بر فراز ابرها من به پايين رفتم به ميان دشتها من به ديدار عزيزان رفتم ونوايي زيبا . . وقت برگشتن بود اين سفر طي شده بود بوي نمناکي شبنم بر رخم جاري بود هم نواي شکستن بغضي در دل آه از آن رقص درجاري اشک آه از آن بارش نور حادثه زايش بود - صدای آشنا -
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/14ساعت 10 توسط صدای آشنا |
|
|
داستانی قدیمی: وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر میشد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود! عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!" خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟" یکی گفت، "به قله ی اورست برو." خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود." کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی." خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند." در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/11ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
ماهی اقیانوس پرسید: مرا ببخش، تو از من مسن تر هستی، پس می توانی به من بگویی کجا می توانم آن چیزی را که اقیانوس نام دارد پیدا کنم؟ ماهی مسن تر پاسخ داد: اقیانوس چیزی است که تو اکنون در آن هستی ماهی ناامید شده گفت: آه؛ این است؟ ولی این آب است. آنچه من می جویم اقیانوس است و او شناکنان دور شد تا جایی دیگر را بگردد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/06ساعت 11 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|