![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/20ساعت 21 توسط صدای آشنا |
|
|
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/20ساعت 21 توسط صدای آشنا |
|
|
در فکر ام ... به زندگی فکر می کنم و به آغاز آن به ابتدا ... میرم به عقب اما اغلب درجا میزنم فکر ام در جایی متوقف می شود جایی که آغاز به عادتی جدید بود پیش از آن فقط بودم هستی بی هدف هستی بی آینده هستی بی گذشته بی گمان در بهشت بودم فکری نبود ذهنی نبود چرا باید نگران روزی میبودم که بیاد آورم آن هیچ بودن را بی گمان در آن هیچی بی معنی می خندیدم به ابلهانی که فکر میکردند چون فکر می کنند هستند چون ذهن را اسیر بودند و بر هیچ، بنایی از بی هیچی میساختند دیریست از هست دور شده ام دیریست از هیچ دور شده ام دیریست سنگین شده ام من تنها سنگینیهای خاطرات تن و درد و رنج آن را بیاد می آورم بی گمان روزی که هیچ بودم روزی که هست بودم تنها بودم وحتی به این نیز نمی اندیشیدم میشنیدم اما به یاد نمیسپردم صدای جاری در باد صوت جاری در نوای پرندگان و صدای رود میدیدم ام به خاطر نمی سپردم رقص انوار خورشید صبحگاهی و انعکاس مهتاب در آبگیر هیچ جاری بود در من من جاری بودم در هیچ هست جاری بود در نور نور جاری در چشمان من و من که به رقص بودم در سپیده او جاری بود در نوای پرندگان عاشق و نوایی که گوشم می نواخت و من که در رقص بودم با باد جایی که فکر بود جایی که ذهن بود آنجا سنگینی بدن بود آنجا درد و رنج بود آنجا انبار خاطرات بود اما قبل از آن ... هیچ بود هست بود او بود بی ذهنی بی دردی بدن بود اما بسیار سبک گویی نبود زیرا دردی نبود تا حس شود سنگینی ای نبود تا بدان شناخته شود آگاهی محض بود سرور و رقص من نبود، ما نبود، هیچ نبود نه دیروز و نه دیروزی در فردا بود از بهر بود نبود هیچ بود، هست بود اینک این ذهن است آن که مرا جسمیت داد و هیچم بی هیچ ساخت هموست که مکررم ساخت در این جسم هموست که از بهشت دورم ساخت هموست که خسته ام ساخت بارها و بارها اما در اندرون این دور شده از بهشت شعله ای همواره شعله ور تر میشد خطا بود اما کم میشد غفلت بود اما فرصتها رو به آگاهی بیش و بیش تر چراغی روشن پیش پای وجود آنکه میدید نور به چشمانش دم به دم بیش تر و آن شاهد صبور همیشه بود در آن هیچ شیرین و آن شاهد صبور همیشه بود در آن خنکای سپید و آن آبی بیکران زلال همیشه آنجا بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/11ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
در حيرت، آخرين تلاش کلمات را در توصيفت نظاره مي کنم. اولين بار نيست که آنها مايوسانه پا پس مي کشند. بارها تو را بوئيدم آنجا که نگاهي در ستاره اي گم شد و تو را شنيدم هنگامي که کودکي خنديد و مرغکي بر درخت مستانه خواند. بارها به نوازش مهرت مست شدم در سپيده دمي که نسيم بر گونه ام ميغلتيد. کلمات چه اندکند وقتي که عميق ترينشان از راه باز مي مانند. تو را در خطوطي نانوشته مي خوانم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/07/01ساعت 10 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|