![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 18 توسط صدای آشنا |
|
|
ذهن هرچه بيشتر هدف گرا باشد، تشويش و اضطراب و ناكامي بيشتري وجود دارد زيرا وقتي كه هدفي داشته باشي، با يك مقصد خاص حركت مي كني و تمام جهان هستي بدون مقصد وجود دارد آن كل، راهي به جايي نيست، هدفي وجود ندارد، منظوري درميان نيست و وقتي كه تو مقصدي داشته باشي، با كل مخالف هستي ، اين را به ياد بسپار آنگاه ناكام خواهي شد. نمي تواني در مقابل كل پيروز شوي وجود تو بسيار كوچك است، نمي تواني بجنگي، نمي تواني چيره شوي اين غيرقابل تصور است كه يك واحد فردي بتواند كل را فتح كند و اگر كل بي مقصد باشد و تو مقصدي داشته باشي، شكست خواهي خورد يك ابر سپيد به جايي كشيده مي شود كه باد هدايت كند ، مقاومت نمي كند، نمي جنگد يك ابر سپيد يك فاتح نيست، ولي بااين حال، بر روي همه چيز گردش مي كند نمي تواني آن را فتح كني، نمي تواني شكستش دهي ذهني ندارد كه برآن چيره شوي ، براي همين است كه نمي تواني آن را شكست دهي زماني كه توسط يك هدف، مقصد، يا معنا تثبيت شدي وقتي كه آن جنون "به جايي رسيدن" را پيدا كني، آنگاه مشكل آغاز مي شود و شكست خواهي خورد ، اين قطعي است شكست تو همان خود طبيعت جهان هستي است يك ابر سپيد جايي براي رفتن ندارد حركت مي كند، به همه جا مي رود تمام ابعاد به او تعلق دارند، تمام جهات مال او هستند - اشو - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/25ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
شبي خواب ديد کسی به او امر می کند تا دنبال گنجی بگردد که در زیر پلی پنهان بود که به قصر شاه در پراگ منتهی می شد. پس از اینکه این خواب سه بار تکرار شد، او بالاخره راهی پراگ شد. آن پل شبانه روز تحت حفاظت بود و او جرات نمی کرد حفاری کند، اما او هر روز صبح به سوي آن پل می رفت و تا عصر در آن اطراف قدم می زد. عاقبت رِئیس نگهبانان پل که او را تماشا می کرد با ملایمت از او پرسید آیا به دنبال چیزی می گردد و یا منتظر کسی است؟او ماجرای آن خواب را که موجب این مسافرت طولانی شده بود برایش باز گفت. رییس نگهبانان خندید و گفت: بنابراین برای راضی کردن رویایت،کفش هایت را به پاکردی و به اینجا آمدی! ای مرد بی نوا، اگر بنا به رویا دیدن بود و من هم چنین باوري داشتم، باید به کراکو می رفتم و دنبال یک گنج می گشتم که در زیر اجاق خانه مردی یهودی به نام عیسیک، پسر یکل، پنهان است! این چیزی است که رویا به من گفته. و تصور کن چه اتفاقی می افتاد: نیمی از یهودیان آنجا نامشان عیسیک است و نیمی دیگر یکل نام دارند! و او بازهم خندید! خاخام عیسیک تعظیمی کرد و به سمت خانه شتافت، زیر اجاق خانه را کند و گنج را یافت و نیایشگاهی ساخت که "رب عیسیک شول" نام دارد. .......................................................................................................................................... چیزی هست که نمی توانید آن را در هیچ کجای دنیا پیدا کنید بااین وجود، مکانی هست که می توانید آن را بیابید - اشو- |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/25ساعت 14 توسط صدای آشنا |
|
|
به شيطان گفتم: لعنت بر شيطان! لبخند زد. پرسيدم: چرا مي خندي؟ گفت: از حماقت تو پرسيدم: چطور مگه؟ گفت: هیچ بدی درحقت نکردم و تو مرا لعنت مي کني با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟! گفت: نفس تو اسبي است که رام نشده و تو را زمين مي زند پرسيدم: پس تو چه کاره اي؟ گفت: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد. فعلاً باید سواري بياموزی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/24ساعت 21 توسط صدای آشنا |
|
|
قدری نزدیکتر شو به آن که تو را میخواند از دیروز بگذر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت 14 توسط صدای آشنا |
|
|
هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي. - اشو - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
مي گويند مرد جواني نزد معلم بزرگ و خردمندي رفت و گفت: «ميخواهم براي راه يافتن به سوي خدا پيرو شما باشم» معلم گفت: «خوب، بايد طلاي زيادي به من بدهي اگر برايم طلا بياوري، ميتواني مريد من باشي و من هر چه نياز داشته باشي به تو خواهم آموخت.» جوينده گفت: «اما من طلائي ندارم.» معلم پاسخ داد: «پس برو و آن را بدست بياور» پس جوينده رفت و چند سال كار كرد تا مقدار طلاي زيادي بدست آورد. وقتي كه فكر كرد به اندازة كافي طلا دارد، آن را برداشت، پيش پاي استاد گذاشت و گفت: «بفرمائيد، حالا به من آموزش ميدهيد؟» فرزانه گفت: «اين طلا به كار من نميآيد زيرا هرگاه كه بخواهم بركات خداوند در دامان من است. اگر تو از تجارب زندگي خود در هنگام جمع كردن اين طلا چيزي نياموخته اي، پس من هم چيزي براي ياد دادن به تو ندارم!» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 9 توسط صدای آشنا |
|
|
تو را زندگی میکنم به آن دم که در خویش آسوده ام تو آنجائی و من سبکتر از خیال پر می گیرم تو آنجائی که تا اوج می روم تو آنجائی و به تماشای خویش مهمانم چنان مسرور که دستهای کوچکم مهر دستان گرمت را نوش میکند تو آنجائی و پرواز می کنم تا بیکران لاجوردی چشمانی که کودکانه بدان خیره گشته ام تو آنجائی ای لطیف ترین خنکای هستی و چه زیبا سحر می کنی مرا - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 17 توسط صدای آشنا |
|
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید خدا گفت : نه آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم آنها در تو هستند تا در برابرشان پایداری کنی من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه روح تو کامل است، بدن تو موقتی است من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد خدا گفت : نه شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید، شکیبائی دادنی نیست، به دست آوردنیست من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد خدا گفت : نه به تو برکت می دهم، من از خدا خواستم تا از درد ها خدا گفت : نه درد و رنج تو را از این جهان دور کرده، به من نزدیک تر می سازد من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید خدا گفت : نه به تو زندگی می بخشم تا تو از همه چیز لذت ببری من از خدا خواستم کمک کند دیگران را دوست داشته باشم همان طور که او دوست دارد خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی داوری نکن تا داوری نشوی آنچه را رخ می دهد درک کن تا برکت یابی برکت باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/18ساعت 8 توسط صدای آشنا |
|
|
وقتي شما خودتان را، شکيبائي و عشق خودتان را به کسي که بيشتر به آن نيازمند است، تقديم مي کنيد. درون شما تغييري رخ ميدهد. جرياني از احساسي خوب که روحتان را اوج ميدهد واين علاوه بر شما براي شخصي که به توجه و تفاهم شما احتياج داشته بيشتر از آنچه شما انجام داديد اتفاق مي افتد. by Harold Klemp: We Come as Eagles, Mahanta Transcripts, Book 9, page 129
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/17ساعت 10 توسط صدای آشنا |
|
|
برای زیستن اصیل معصومیت کافی است معصومیت والاتر از هر قانون و انضباط تحمیلی است - اشو - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/16ساعت 11 توسط صدای آشنا |
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/15ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
مرغکی میخواند، میرقصد نسیمی سرد برگهای عاشق را می نوازد درخت پیر شادمانه گوش جان به آوایت سپرده پاییز است، مستانه و زیبا تلالویی گرم و شیرین از اعماق لاجوردی ات بوسه های مهر بر گونه ام مینشاند باز کودک شدم، معصوم، حیرت زده مرغک روحم جستی میزند بر شاخه درخت پیر می نشیند چشم به چشمانت می سپارد و مستانه آواز سر می دهد پاییز است، رنگ ها به رقص میخوانند مرا - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/11ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
گریزگاهی کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/01ساعت 17 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|