![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید به او گفت: من خیلی تنها هستم، ميشه ميهمان من بشي؟ خدا قبول کرد و گفت: فردا به دیدنش خواهد آمد پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت سپس نشست و منتظر ماند چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد پیرزن با عجله در را باز کرد پشت در پیرمردي فقیر درخواست غذا ميکرد پیرزن با عصبانیت در را بست چندي بعد باز در خانه به صدا درآمد این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید بخواب رفت و در خواب بار دیگر خدا را دید پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟ خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی! - با تشکر از نويسنده اين متن - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/30ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
گنج در درون ماست و ما از آن بي خبريم بخشي از وجود ماست و ما همه جا آنرا جستجو مي كنيم مگر در درونمان به درون خود بنگر! به وجود خود بنگر تا پادشاهي خداوند از آن تو شود تو هرگز اين گنج را گم نكرده اي حتي براي يك لحظه حتي اگر بخواهي آنرا گم كني نمي تواني گنج، خود وجود توست - ا شو - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11 توسط صدای آشنا |
|
|
و ... به سکوتم گوش ندادی به شعری که در برگهای سفید دفترم پر بود و گفتی من اینها را نمیدانم دانستن چه سود آوای دل انگیزت را از میان برگهای رقصان هنگامی که باد میوزید نوشیدم دانستن چه سود با گرمای دل انگیز دانه های نورانی ات مست گشتم وقتی که شبنمی عاشق بودم در میان سپیده سحر و تو گفتی من نمیدانم بی گمان من نمیدانم ... و من به آوای سکوت گوش سپرده ام آنجا که تمام اینها را میشنوم و ... به کلمات نانوشته صفحه سفید هستی خیره گشته ام آنجا که تو را میشود خواند – صدای آشنا-
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/21ساعت 17 توسط صدای آشنا |
|
|
اینجا جای قشنگیه چقدر آشنا به نظر میاد مثل اینکه یه جزیره هست، آره اینجا یه جزیره هست انگار بارها و بارها اینجا بودم همسایه های خیلی قدیمی ای اینجا زندگی میکنن اونی که اونجاست اسمش ترسه از وقتی چشم باز کرده تو این جزیره بوده اینی که اینجا زانوهاشو تو بغل گرفته بهش میگن غم اون یکی مثل اینکه داره چیزای مهمی میگه بریم ببینیم چی میگه اونو عقل صدا میزنن: " شنیدم که همین روزها این جزیره زیر آب میره " " بنابراین بهتره خیلی زود اینجارو ترک کنید " " هر کی بمونه غرق میشه " خوشبختی بیدرنگ بلند شد اونم یکی از قدیمی های این جزیره هست اون رفته تا قایقشو برای اطمینان بررسی کنه صبر و عشق هم بلند شدن و رفتن کسی نمیدونه اونا از کی اینجا بودن اونها هم میخوان قایق هاشونو برای روز طوفان آماده کنن صحبتای عقل همه رو به جنب و جوش انداخته بهترین قایق رو ثروت داره البته اون دیر تر از همه همسایه ها به این جزیره اومده بالاخره اون روز هوا بد شد وطوفان در گرفت عقل داد میزد: " زود باشید وقت زیادی نداریم " ترس خیلی سریع آماده شده بود اون اولین نفری بود که اعلام آمادگی کرد ثروتم خیلی سریع اعلام آمادگی کرد عقل داشت با آخرین زورش قایقشو میکشید اون رو کرد به خوشبختی، صبر و عشق: " نفله ها یه ذره بجنبید " دیگه همه آماده شده بودن عقل یه بار دیگه همه رو شمرد ترس، غم، ثروت، خوشبختی،صبر،عشق همه آماده بودن عقل با صدای رسا اعلام حرکت کرد: " نزدیک به هم و پشت سر هم حرکت کنید " هنوز خیلی از جزیره دور نشده بودن عشق یه نگاه به پشت سرش انداخت حیوانات جزیره کنار ساحل جمع شده بودن اونا نمیگذاشتن ترس سوار قایقش بشه اونا ترس رو نگه داشته بودن عشق بیدرنگ جهتشو عوض کرد و با سرعت به طرف جزیره پارو زد عشق قایقشو به حیوانات داد ترس هم سریع سوار قایقش شد جایی برای عشق نمونده بود ترس و حیوانات سریع از اونجا دور شدن عشق تنهای تنها بود غیر از اون تو جزیره کسی نمونده بود جزیره کم کم توی آب گم میشد عشق تا گردن زیر آب فرو رفته بود اون باورش نمیشد چون اصلا" نمیترسید ترس حالا از اونجا دور شده بود عشق فریاد زد و کمک خواست ثروت گفت: " شرمنده، قایق پر از پول و طلاست " غرور گفت: " عمرا"، تو منو خیس میکنی " شهوت گفت: " من سالهاست منتظر این لحظه هستم " " یادت نیست همه میگفتن تو از من برتری " " حالا بمیر " غم گفت: " تو دوست خوب منی " " ولی میبینی که من خودم نیاز به کمک دارم " " نمیبینی چقدر غمگینم؟ " خوشگذرونی و بیکاری هم میخواستن چیزی بگن عشق گفت: " از شما کمک نمیخوام " عشق هیچوقت ناامید نشده بود بنابراین با صدای بلند فریاد زد: " خدایا نجاتم بده " صدایی رو از دور میشنید: " نگران نباش، تو رو نجات میدم " عشق شکمش پر از آب شده بود همین باعث شد زیر آب بره اون بیهوش شده بود عشق چشماشو مالید اینجا که قایق عقله! یه لحظه همه چیزارو بیاد آورد عقل اونجا زل زده بود به عشق: " سلام " عشق بعد از سلام از عقل تشکر کرد عقل گفت: " من که شجاعت نجات دادن تو رو نداشتم " " به علاوه قایق شجاعت هم خیلی دور از من بود " " من تعجب میکنم " " تو بدون من و شجاعت به جزیره برگشتی " " اونم برای نجات ترس و حیوانات " " من میدونستم تو نیروئی داری که ما نداریم " " به نظر من تنها تو لیاقت فرماندهی داری " عشق لبخندی به علامت تشکر زد عقل ادامه داد: " اونی که تو رو نجات داد زمان بود " عشق با تعجب چشماش دو تا شد عقل گفت: " میدونی تنها زمان میتونه بزرگی و ارزش عشق رو بفهمه " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/20ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
اگر با خود شادباشی متمركز باشی نيازي نيست جائی بروی نمي تواني جائي بهتر از وجود دورني خودت پيدا كني - ا شو - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/19ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
پشتش سنگين بود و جاده هم طولاني آهسته آهسته مي خزيد دشوار و کُند، دورها هميشه دور بود سنگ پشت از تقديرش متنفر بود او سرنوشت رو به اجبار بر دوش مي كشيد او متوجه پرنده اي در آسمان شد پرنده سبکبار پر گرفت سنگ پشت رو به خدا كرد: " اين عدل نيست " " اين عدل نيست " " چي ميشد پشتم رو اين همه سنگين نمي كردي " " اينجوري من هيچوقت نميرسم " در لاك سنگي اش خزيد خدا سنگ پشت رو بالا برد و از اونجا زمين رو نشونش داد مثل يه توپ كوچيك بود درفضائي نا متناهي خدا گفت: " نگاه كن، ابتدا و انتها نداره " " از رسيدن شروع نكن، به رفتن بيانديش " " هر بار كه ميري, رسيدي " " چيزي که روي دوش توئه تنها لاكي سنگي نيست " " تو پاره اي از هستي رو به دوش ميكشي " " پاره اي از من رو " خدا سنگ پشت رو روي زمين گذاشت ديگه نه بارش سنگين بود و نه راهها دور و بي انتها سنگ پشت به راه افتاد و گفت: " رفتن, رسيدن است " بعد هم پاره اي از اون رو با عشق به دوش كشيد. به نقل از: http://fleur.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/18ساعت 11 توسط صدای آشنا |
|
|
دانه هاي خورشيد پگاه که بر گونه هاي شبنم بوسه ميزنند صداي تو که در ميان نسيم ميآيد علفهاي وحشي که در مقابلت قامت بسته اند و مرغک روي درخت که آواز سر داده است همه به عشق تو زندگي را فرياد ميزنند - صدای آشنا ـ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/17ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
تو بايد با دل و جان و گرم و پرحرارت زندگي كني نه نيمه جان بايد مشعل زندگي ات را از هر دو طرف آن روشن كني آنگاه، لحظه اي كوتاه، از همه ابديت باارزش تر خواهد بود لحظه به لحظه زندگي كن بدون اينكه از چيزي دريغ كني اكنون و اينجا باش انگار كه آخرين لحظه زندگي توست بايد اينگونه زندگي كني بايد هرلحظه را آخرين لحظه بداني پس چرا نيمه جان زندگي مي كني؟ شايد لحظه اي ديگر تو نباشي پس هرچه را كه داري رو كن همه چيز را در اين لحظه به قمار بگذار چه كسي مي داند لحظه بعد چه خواهد شد؟ اين راه زندگي كردن است و وقتي تو به نتيجه اهميت ندهي، يك گل نيلوفر مي شوي گل نيلوفر را بايد بارها و بارها به ياد آوري تا بتواني هرچه بيشتر در ژرفاي اكنون و اينجا فرو بروي اما رها، دل نبسته و تاثير ناپذير آينده را رها كن تا بتواني با تمام وجود زندگي كني گذشته را رها كن تا آزاد و رها بماني آنگاه كه چنين شود شادماني روي مي دهد شادماني عظيم و بي نهايت - ا شو- |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/10/15ساعت 10 توسط صدای آشنا |
|
|
خدایا نمی دانم چه بد کردم ؟ مرا از خانه ات راندی نمیدانـم چه بد کردم ؟ نمیدانم که بد گفتم و یا ناشکری ات کردم ؟ مرا راهی نشان دادی که ناهموار و پرپیچ است و گفتی از همین برگرد که دیگر راهها هیچ است نــوای دلکش راهت مــــرا شــد رهنمای دل صدای عشق بی وصفت برایم رهگشای دل نمی دانم چه بد کردم ؟ مرا راندی ولی گفتی که راندن نکته ها دارد تو بر می گردی و راهت برایت قصه ها دارد نشانی های راهت را نوای بلبلان خوانند مرارت های راهت را فقط صاحبدلان دانند اگر چون طفل گردم باز به آخر می رسد آغاز و جای راه رفتن دل به مقصد می کند پرواز نمی دانم چه بد کردم ؟ نمیدانم چه بد کردم ولی این راه پر راز است ز تو دورم به ظاهر لیک راه عشق تو باز است اگر دورم ز خانه عشق وصلت ساز میگردد تمام کهکشـان ها با دلـم هـم راز می گردد قلم در دست میرقصد به عشق دیدنت هر دم و من اینجا و دور از تو تصــلی می دهـم دردم نمی دانم چه بد کردم ؟ ندا- دی ماه۱۳۸۶ به نقل از: http://nedayerooh.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/11ساعت 10 توسط صدای آشنا |
|
كودك با پاهاي برهنه روي برفها به اشیای داخل ويترين نگاه مي كرد زنی که از آنجا گذر می کرد متوجه او شد زن مهربان او را داخل فروشگاه برد کودک لباس و كفش ای را که دوست داشت برداشت زن بعد از تسویه با صندوق و لبخند زنان گفت: عزیزم مواظب خودت باش كودك پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخندی زد و گفت: عزیزم من يكي از بنده هاي اویم كودك گفت: مي دونستم حتما" با او نسبت دارين - ناشناس - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/04ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
چون چراغی در درون خود باشید و بر خویش تكیه كنید حقیقتی را كه در وجود خود دارید همچون چراغی یگانه بدانید و آن را فرا راه خود دارید - بودا - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/03ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
گريزي و ... اينک زمان نميشناسم اينجا مکان نميشناسم نگاه مي کنم سوالي ژرف هميشه با من بوده در اولين آگاهي از خويشتنم سوال بودم اينک که فرصتي دست داد همان سوالم، قدري بزرگتر دانسته ام تنها بدليل وجود جواب است که سوالي متولد ميشود و من ديريست سوالي تولد يافته ام اين همه براي چيست ؟ اينجا چه مي کنم ؟ کيستم من ؟ اين کيست از زبانم مي گويد ؟ اين چيست از دلم جاريست ؟ و من يعني سوال و اينها بزرگ شده اند، آن کورسوهاي کوچک اينک دم به دم نوراني تر از پيش گشته اند ديرزمانيست سوالي کوچک ولي بسيار بزرگ ام ميدانم اما چگونه ... نميدانم من سوالي آبستن ام جنين جواب در درونم رشد مي کند جنينم بي تاب است کودکم در رحمم جنبان است ميدانم تولد فرا ميرسد من تنها دل به تولد ميدهم نشسته ام آرام و نظاره گر چه شيرين درديست تولد بارها و بارها عاشقانه آمدم بارها و بارها به غفلت رفتم و من در عشق باعشق و براي عشق کودکم را دوست دارم - صداي آشنا - |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/02ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
عنوان نامه: نامه ای برای خدا فرستنده نامه: کودکان ( مطابق زیر ) گیرنده نامه: خدا خدای عزيز! به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ امی خدای عزيز! شايد هابيل و قابيل اگه هر کدوم يک اتاق جداگانه داشتند همديگرو نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری خدای عزيز! اگه يکشنبه، منو توی کليسا تماشا کنی، کفشای جديدمو بهت نشون ميدم. ميگی خدای عزيز! شرط میبندم خيلی برات سخته که همه آدمای روی زمينو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتونم همچين کاری کنم. نان خدای عزيز! در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهاتو انجام میده؟ جين خدای عزيز! تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلکه؟ لوسی خدای عزيز! اين حقيقت داره اگه بابام از همان حرفهای زشتی که توی بازی بولينگ میزنه، تو خانه هم استفاده کنه، به بهشت نمیره؟ آنيتا خدای عزيز! تو واقعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ نورما خدای عزيز! چه کسی دور کشورها خط میکشه؟ جان خدای عزيز! من به عروسی رفتم و اونا توی کليسا همديگرو بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ نيل خدای عزيز! تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر اين طور باشه، من بايد حساب برادرمو برسم. دارلا خدای عزيز! بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود. جويس خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزايی درباره تو گفت که از آدما انتظار نمیره. به هر حال، اميدوارم بهش صدمه ای نزنی. دوستت (اما نمیخوام اسممو بگم) خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتونی درباره اش پرس و جو کنی . بروس خدای عزيز! برادر من يک موش صحرايیه. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها! دنی خدای عزيز! من میخوام وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابا بشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش. تام خدای عزيز! فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشه. روث خدای عزيز! من هميشه در فکر تو ام حتی وقتی که دعا نمیکنم. اليوت خدای عزيز! از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داوود رو بيشتر دوست دارم. راب خدای عزيز! برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگه نه؟ مارشا خدای عزيز! من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کريس خدای عزيز! ما خونديم که توماس اديسون نور رو اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبه ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده. با احترام دونا خدای عزيز! آدمای بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم. ادی خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابونو نگاه میکنم. دين خدای عزيز! فکر نمیکنم هيچ کس میتونست خدايی بهتر از تو باشه. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم. چارلز خدای عزيز! هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود. اجين به نقل از http://www.royabin.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/02ساعت 0 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|