تبليغاتX
صدای آشنا
( لحظه ای با محبوب )

 

مدتهاي زيادي ميگذشت و آسمون هر وقت پايينو نگاه ميکرد، چيزاي قشنگي رو توي دريا ميديد. بعضي وقتا آبي لاجوردي رو ميديد و بعضي وقتا سياهي، که توي اون نقطه هاي نوراني ميدرخشيدند. آسمون هر وقت احساس سنگيني ميکرد شروع ميکرد به گريه و حال و هوايي پيدا ميکرد. اينها هميشه زماني بود که اون تو دريا تلاطم و چيزاي سفيد و خاکستري رو ميديد که حرکت ميکردن.

يه روز آسمون خيلي حال و هواي قشنگي داشت. اون احساس گرم و شيريني در خودش تجربه ميکرد و فکرهاي قشنگ ولي مبهمي از سرش ميگذشت. اون به خودش گفت اگه دريا اينجوريه پس منم بايد يه جوري باشم. يه جوري که بشه اونو از فاصله دورتري ديد و اين فکر تمام وجودشو پر کرد.

اون ساعتها و روزها و سالها توي همون حال و هوا به اين موضوع فکر ميکرد و يه اميد قشنگي درونش بهش ميگفت که بالاخره ميتوني خودتو ببيني و بفهمي که تو چه شکلي هستي.

اون روز نسيم فرح بخشي روي دريا ميوزيد و مرغ دريا خودشو به نسيم سپرده بود و با حرکات نسيم روي دريا ميرقصيد. نورهاي گرم طلائي رنگي هم از روي دريا در جاهاي پراکنده اي ميدرخشيد. چه روز قشنگي بود و چقدر آسمون احساس خوشحالي ميکرد. آسمون يه لحظه احساس کرد بايد با مرغ دريا حرف بزنه پس به اون گفت همونطور که داري ميرقصي يه نگاه به من بنداز بگو من چه شکلي ام؟

مرغ دريايي کلي براش توضيح داد که وقتي هوا صافه چه جوري هستي، وقتي شبه چطوري هستي و وقتي داري ميباري چطوري هستي و آسمون . . .

آسمون داشت شاخ در مي آورد، "اينا که ميگه که من هر روز ميبينم، اينا يعني دريا ولي من بايد فرق داشته باشم". مرغ دريايي که متوجه تعجب آسمون شده بود، بعد از فهميدن علت تعجبش بهش گفت:

"آسمون عزيز اوني که تو ميبيني تصوير خودته، دريا براي تو يه آيينه هست، آيينه اي که هيچ وقت دروغ نميگه"  -صداي آشنا-

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 10  توسط صدای آشنا | 

 

یک روز دانشمندی آزمایش جالب ای انجام داد:

دانشمند یک آکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگر یک ماهی کوچکتر که غذای مورد علاقه ماهی بزرگ بود. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به اون غذای دیگری نمی داد. او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یک دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک امکان پذیر نیست. دانشمند شیشه وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگ رو باز کرد اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت.

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگ تو ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود. یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

- باتشکر از نویسنده این متن -

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 20  توسط صدای آشنا | 

زندگی

جز سلسله همیشگی تسویه حسابها نیست

بعضی دین اند

و بعضی اعتبار

بشر با زشتی مدیون می شود

و با نیکی معتبر  

- ربازار تارز -

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 19  توسط صدای آشنا | 

 

پرنده کوچک مستي اش را ميرقصد

و به آوازي خدائي، فرياد ميکند

و من هيچ پرنده ي خوشبختي نديدم

که آرزوئي غير از آنچه هست داشته باشد

-صداي آشنا-

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 12  توسط صدای آشنا | 

کرگدن:

"اسم اين دوست داشتنه ؟ اسم اين که من دلم مي خواد تو روي پشت من بموني و مزاحم هاي کوچولوي پشتمو بخوري ؟  

دم جنبانک:

"نه اسم اين نيازه، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت برطرف مي شه احساس خوبي داري، يعني احساس رضايت مي کني. اما دوست داشتن از اين مهمتره"

 

کرگدن نفهميد که دم جنبانک چي ميگه، اما فکر کرد لابد درست مي گه. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز مي اومد و پشت کرگدن مي نشست، هر روز پشتشو مي خاروند و هر روز حشره هاي کوچیکه لاي پوست کلفتشو بر ميداشت و ميخورد، و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت.

 

يه روز کرگدن به دم جنبانک گفت:  

"به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خارونه احساس خوبي داره، براي يه کرگدن کافيه ؟"  

دم جنبانک:  

"نه ، کافي نيس"

کرگدن:

"آره، کافي نيس، چون من حس مي کنم چيزاي ديگه ای هم هست که من احساس خوبي نسبت به اونا داشته باشم. راستش، من مي خوام تو رو تماشا کنم و به صداي آوازت گوش کنم"

 

دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد، چرخي زد و آواز خوند، جلوي چشماي کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سير نشد.کرگدن مي خواست همين طور تماشا کنه. کرگدن با خودش فکر کرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ي دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين. وقتي که کرگدن به اينجا رسيد، احساس کرد که يه چيز نازک از چشمش افتاد.

 

کرگدن ترسيد و گفت:

"دم جنبانک، دم جنبانک عزيزم، من قلبم را ديدم، همان قلب نازکم را که مي گفتي، اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چیکار کنم ؟"

 

دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدنو ديد.

 

اومد و روي سر اون نشست و گفت:

"غصه نخور دوست من، تو يه عالمه از اين قلبهاي نازک داري"

کرگدن:

"اينکه کرگدني دوست داره دم جنبانکي رو تماشا کنه و وقتي تماشاش مي کنه، قلبش از چشمش مي افته چه معني اي داره؟"  

دم جنبانک چرخي زد و گفت:  

"يعني اين که کرگدن ها هم عاشق مي شوند"  

کرگدن:

"عاشق يعني چي ؟"

دم جنبانک:  

"يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکه"  

 

کرگدن بازم منظور دم جنبانک را نفهميد، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزنه، باز پرواز کنه و او باز هم تماشاش کنه و باز قلبش از چشماش بيفته. کرگدن فکر کرد که اگه قلبش همين طور از چشماش بريزه، يه روز حتماً قلبش تموم مي شه. اون وقت لبخندي زد و با خودش گفت:  

"من که اصلاً قلب نداشتم. حالا که دم جنبانک به من قلب داده، چه عيبي داره، بذار تموم قلبم براي اون بريزه"

 

به نقل از       http://se7en-vision.blogfa.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 12  توسط صدای آشنا | 

کرگدن جوان،  تنهايي توي جنگل قدم ميزد. دم جنبانکي که همون اطراف پرواز مي کرد، اونو ديد. ازش پرسيد:

"چرا تنهائي"

کرگدن گفت:

"همه کرگدن ها تنها هستن"  

دم جنبانک:

"يعني تو يک دوست هم نداري؟"  

کرگدن:

"اين دوست يعني چه؟"  

دم جنبانک:

"دوست، يعني کسي که با تو بياد، دوستت داشته باشه و به تو کمک کنه"  

کرگدن:

"ولي من که کمک نمي خوام"  

دم جنبانک:

"اما بايد يه چيزي باشه، مثلاً لابد پشت تو مي خاره، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريزه. يکي بايد پشت تو را بخارونه، يکي بايد حشره هاي پوستت رو برداره"  

کرگدن:

"اما من نمي تونم با کسي دوست شم، پوستم کلفت و صورتم زشته، هيچ ميدونستي همه به من مي گن پوست کلفت؟"  

دم جنبانک:

"اما دوست عزيز، دوست داشتن به قلب مربوط مي شه نه به پوست"  

کرگدن:

"قلب ؟ اين قلب که ميگي يعني چه ؟ من فقط پوست دارم و شاخ"  

دم جنبانک:

"اين که امکان نداره، همه قلب دارن"  

کرگدن:

"کو ؟ کجاست ؟ من که قلب خودمو نمي بينم"  

دم جنبانک:

"خب ، چون از قلبت استفاده نمي کني، اونو نمي بيني. ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يه قلب نازک داري"  

کرگدن:

"نه، من یه قلب نازک ندارم، من حتماً يه قلب کلفت دارم"  

دم جنبانک:

"نه، تو يه قلب نازک داري، چون به جاي اين که دم جنبانک رو بترسوني، به جاي اين که لگدش کني، به جاي اين که دهن گنده ات را باز کني و اونو بخوري، داري با هاش حرف مي زني"  

کرگدن:

"خب، اينا که گفتي يعني چه؟"  

دم جنبانک:

"وقتي که يه کرگدن پوست کلفت، يه قلب نازک داره يعني چي! يعني اين که مي تونه دوست داشته باشه، مي تونه عاشق بشه"  

کرگدن:

"اينا که مي گي يعني چه؟  

دم جنبانک:

 "... ، يعني ... ، يعني بذار روي پوست کلفت و قشنگت بشينم، آره بذار روي اون بشينم"  

 

کرگدن چيزي نگفت، يعني داشت دنبال يه جمله ي مناسب مي گشت. فکر کرد بهتره همون اولين جمله اش رو بگه، اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش رو مي خاروند و حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستشو با نوک نازکش و درازش برمي داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي ياد، اما نمي دونست دقيقاً از چي خوشش مي ياد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 12  توسط صدای آشنا | 

 

شبنم ها اينجايند

سپيده اينجاست

علفهاي وحشي سراپا گوش اند  

مرغکي در آبي آسمان در رقص است  

و گرماي آفتاب بر گونه ات بوسه ميزند  

 

تو اما نيستي

تعلقات، به ديروز و فردا تقسيمت کرده

  

درياچه ي اينک تورا به شيرجه اي ميخواند 

بزم او بر پاست

رقص او بر پاست

همه تورا به ضيافت ميخوانند

پنجره آگاهي ات بگشا

و هواي تازه ي بودن را به خانه ات ميهمان کن

 - صداي آشنا -

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 15  توسط صدای آشنا | 

 

ماه تمام بود و شبي بسيار زيبا، تعدادي دوست خواستند كه نيمه شب به قايق سواري بروند. مي خواستند قدري تفريح كنند. پس قبل از اينكه سوار قايق شوند، مشروب زيادي نوشيدند. وارد قايق شدند، پاروها را برداشتند و شروع به پارو زدن كردند و مدت هاي زياد پارو زدند. وقتي كه سپيده زد و نسيم خنكي وزيد، قدري به حال آمدند و گفتند"ببينيم چقدر رفته ايم؟ تمام شب را پارو زده ايم" ولي وقتي خوب از نزديك مشاهده كردند ديدند كه درست در همانجايي قرار دارند كه شب پيش بودند. آنوقت دريافتند كه چه چيزي را فراموش كرده بودند، آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولي يادشان رفته بود تا طناب قايق را از ساحل باز كنند.

 

و در اين اقيانوس بي پايان هستي، انساني كه قايقش را از اين ساحل باز نكرده باشد، هرچقدر هم كه رنج ببرد و فرياد بزند، به هيچ كجا نخواهد رسيد.

 

قايق آگاهي تو به كجا بسته شده است؟ آيا به بدنت بسته شده؟ به افكارت؟ و يا به عواطفت؟ بدن، افكار و عواطف ، اين ها ساحل هاي تو هستند. در حالت مستي مي تواني تمام عمرت را پارو بزني، براي زندگاني هاي بي پايان. و پس از اين زندگاني هاي بي نهايت، وقتي كه نسيم خنك تفكر بيدار بوزد و خرد تو را لمس كند، وقتي كه اشعه اي از نور به تو بخورد و بيدار شوي و نگاه كني، درخواهي يافت كه اين زندگاني ها را بيهوده پارو زده اي و به همان ساحلي كه بوده اي بسته شده اي. و آنوقت اين واقعيت ساده را خواهي ديد كه فراموش كرده اي قايق را باز كني.

بياموز كه چگونه قايق را باز كني. پاروزدن بسيار آسان است، ولي بازكردن قايق بسيار دشوار است.ا شو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 10  توسط صدای آشنا | 
به عمق آئينه بنگر تا آشنائي صبور را ببيني که تو را تا انتهاي باغ باراني ميبرد  - صداي آشنا -

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 8  توسط صدای آشنا | 

فقيري بود كه عادت داشت بگويد من از هركس كه تاكنون ملاقات كرده ام چيزي ياد گرفته ام. كسي از او پرسيد چطور ممكن است؟ از يك دزد چه مي تواني ياد بگيري؟ گفت از قضاي روزگار، زماني به مدت يك ماه  درخانه ي يك دزد ميهمان بودم. او هرشب خانه را ترك مي كرد و به دزدي مي رفت و ساعت سه يا چهار صبح بازمي گشت. از او مي پرسيدم خب آيا اتفاقي افتاد؟ او پاسخ مي داد امشب خبري نشد، شايد فردا. او تمام ماه را نتوانست دزدي كند. گاهي نگهباني بر درخانه ها بود و گاهي مردم خانه بيدار مي شدند، گاهي نمي توانست قفل را بشكند، گاهي وارد خانه اي مي شد و نمي توانست چيزي بدزدد. و هرشب خسته به خانه برمي گشت و من از او مي پرسيدم،خبري شد؟ و او مي گفت امشب نه، شايد فردا. اين چيزي است كه من از او آموختم "اگر امروز خبري نشد، نگران نباش"

به ياد داشته باش شايد فردا روي بدهد. اگر يك دزد كه براي كاري ناپاك مي رود چنين اميدوار باشد.....

بنابراين آن فقير گفت در آن روزگاري كه در جست وجوي خداوند بودم، مي خواستم خدا را بدزدم. من ديوارها را احساس مي كردم و بردرها مي كوفتم، ولي راهي نمي يافتم. خسته بودم و نااميد و فكر مي كردم، بي فايده است، دست بردار. ولي آن دزد مرا نجات داد ، فقط با گفتن اينكه، "امشب خبري نشد، شايد فردا" و من از اين يك شعار ساخته ام "اگر نه امشب، شايد فردا"

و سپس روزي اتفاق افتاد ، آن دزد چيزي دزديد و من الوهيت را يافتم.  - ا شو -

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 16  توسط صدای آشنا | 
 

مرد تنها بود

اما دانست هستي با اوست

مرد تنها بود

اما دانست هرگز تنها نبوده

اينک مرد تنها مرد نبود

جلوه اي از بودن بود

تنها بودن بود

نه از جنس زمان

نه از جنس مکان

آن مرد آگاهي بود

آن مرد از جنس خدا بود

آن مرد جاويدان بود

- صداي آشنا -

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 14  توسط صدای آشنا | 

اون روز وقتي از مدرسه به خونه بر ميگشتم شديدا" به اين موضوع فکر ميکردم. راه خونمون از يه جاده اي بود که درختهاي چنار قديمي اي کنار اون بود. من هميشه از اين درختها خوشم ميومد و دوست داشتم به اونا خيره بشم. گاهي وقتا زير اين درختاي چنار چنان با خودم خلوت ميکردم که از زمان غافل ميشدم. اون روز يکي از روزاي قشنگ تابستون بود و من پاهامو توي نهر آبي که از کنار درختاي چنار ميگذشت خيس کردم. خيلي دلچسب بود تو اون هواي تابستوني. فکر حرفاي معلم " بابا آب داد " همينطور باهام بود. نگاهم به يه گنجيشک افتاد که دونه اي رو از کنار آب به دهن گرفت و پرواز کرد رفت روي درخت پير. به بالا نگاه کردم، تعداد بيشماري گنجيشک اونجا بالاي درخت سر و صدا ميکردن. انگاري اين يه جور شادي دست جمعي بود که اونا با هم جيک جيک ميکردن. راستي اين همه گنجيشک از کجا دونه پيدا ميکنن؟ اگه دونه نباشه چي کار ميکنن؟ اما از سرو صداي اونا معلوم بود که اصلا" به اينجور چيزا فکر نميکنن؟

بالاخره دل کندم و رفتم به خونه اما نميدونم چرا اون روز حرفاي معلم اصلا" از يادم نميرفت " بابا آب داد - بابا نان داد ". اما اگه بابا نتونه نون گير بياره ما بچه ها چي کار کنيم؟ نکنه . . . ؟

مامانم کانال تلويزيونو عوض کرد، يه برنامه ميز گرد ادبي بود، من به حرفاي بزرگونه اين جور برنامه ها علاقه اي نداشتم، اما يه جمله لابلاي صحبتهاي اونا تو گوشم نشست " هر آنکس که دندان دهد نان دهد "

فرداي اون روز موقع رد شدن از زير درختاي چنار داشتم به اين جمله فکر ميکردم. گنجيشکا اون روزم با سر و صدا بالاي اون درختاي پير شادي ميکردن. ديگه نگران اونا نبودم چون ميدونستم اوني که اونا رو به اين دنيا آورده تا آخر آخرش حواسش به اونا هست. تازه فهميدم چرا اونا اينقدر بي خيال فقط دارن شادي ميکنن. آخه اونا به خداشون کاملا" اطمينان داشتن.

اين بود که وقتي به کلاساي بالاتر پا گذاشتم يه بار توي يه انشا نوشتم:

" خدا آب داد - خدا نان داد - خدا بابا داد - خدا مامان داد - خدا عشق داد "

– صداي آشنا -

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 9  توسط صدای آشنا | 

مادرم خواب دید من درخت تاکم

تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان

مادرم شاد ان آن را به آب گفت

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد

و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است

و عمریست ریشه در خاک دارم

و . . . ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم ترک خورد

و پاهایم در اعماق به جستجو رفت

و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد

و او به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز

من خندان گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود

آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی

تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی

و ما از صبح تا غروب دویدیم . . .

از غروب تا شب و از شب تا سحر

زیر داغی آفتاب

زیر خنکی ماه، دویدیم و دویدیم

همه بهار را دویدیم و همه تابستان را

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم

وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم

و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم

تب می کردیم و گر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم

هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید . . .

هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند

و سرانجام رسیدیم

و خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید

و سرانجام هر غوره، انگوری شد

من از این رسیدن شاد بودم

تاکِ همسایه اما شاد نبود و گفت:

تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری

و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی

و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم

همه دار و ندار تابستان مان را

***

مادرم خواب دید که من تاکم، تنم زرد است و بی برگ و بار، با شاخه هایی لخت و عور

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت

فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه

و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت

و به نرمی گفت:خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی

که تو اکنون داراترین درختی

و چه زیباست . . .

. . . که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی

- با تشکر از نویسنده این متن -

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 13  توسط صدای آشنا | 

امروز صبح روز بعد هست

ديروز همين موقع به صبح روز بعد فکر ميکردم

صبح روز بعد چه طوري ميشه؟ چطور بايد باشه؟

چطور ميشه صبح روز بعد م متفاوت باشه؟

چطور ميتونم اونو خودم بسازم همونطوري که ميخوام باشه؟

چطور ميتونم صبح روز بعد راضي باشم؟ راضيه راضي؟

امروز که از خواب بيدار مي شدم سعي کردم ببينم چه اتفاقي ميافته؟

آخه هر روز براي خودش يه جور ديگه هست

چشمهامو ماليدم تا ببينم کجا هستم

آره اينجا همون خونه هست با همون وسايل

بلافاصله بياد آوردم که کي هستم و هر روز چه کارايي بايد بکنم

چطور ممکنه؟ من تو يه دنياي ديگه بودم و حالا توي اين دنيا با شرائط خودش

من فقط تا حالا خودمو به روزمرگي ها عادت دادم

آخه توي خواب اصلا" اينجوري نبود

انگاري حتي لحظه قبل از بيدار شدنم هم توي اين روزمرگي نبودم

من ميتونستم به هر جا که ميخواستم برم

به گذشته هام، به جاهايي که بي نظيرن

فهميدم که من اوني نيستم که براي خودم ساختم

فهميدم من بي انتها هستم و ميتونم خلق کنم

با بالهاي قشنگي که منو تا روياهاي واقعي ميبره

اين بود که تصميم گرفتم تا حصار خود ساخته روزمرگي رو پاره کنم

و جاي اون خلاقيتي رو که يه امکان هميشگي بود و اونو فراموش کرده بودم پرورش بدم

اين صبح يه صبح ديگه هست

و چه خوشبختم که اين همه امکان صبح هاي قشنگ برام وجود داره

و امروز براي صبح روز بعد ميانديشم

اين صبح به اندازه تمام صبحهاي روز بعد قشنگه

فهميدم که اين صبح برام پر از برکته  

اين صبح همون صبحيه که هميشه بدنبال اون بودم

و اين صبح قد تمام صبح هاي بعدي قشنگه

ديگه صبح روز بعد رو به تاخير نميندازم     - صداي آشنا - 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 14  توسط صدای آشنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ


دنیایی سکوت برای گفتن دارم

و دنیایی فریاد برای سکوت

عمری برای بودن در این لحظه

و لحظه ای بوسعت چندین عمر

چشمی برای دیدن

و دلی برای تابیدن

- صدای آشنا -



پیوندهای روزانه
aa42579511225159707fb2846e3c420e
goodreads
netlog
yaassin
کتابخانه تک بوک
کتابخانه فروغ مهر
کتابخانه نیلوفر آبی
tagged.com
divshare
zebo.com
Technorati
ایران متافیزیک
par30theme
لینکستان
فيزيک هوپا
نشر تعاليم حق
تر جمه قرآن
کــتب فارسي
میراث اندیشه
نغمه
احمد شاملو
سهراب سپهری
کتاب سارا - دانلود صد کتاب
شاهنامه
تانترا یوگا
یوگا
موسیقی معنوی
ترنم - موسیقی معنوی
نور و فرزانگی
ارواح - انجمن
اشعار مولانا
کتاب‌های جدید
e-books
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
عکسهای ا ش و
عکسهای ا ش و
طراحی و نقاشی های ا ش و
وبلاگ دوستان ا ش و
سایت فارسی ا ش و
دنیای ا ش و
سایت اصلی ا ش و
o s h o v i h a
آشرام ا ش و
راه زندگی
w i s d o m - f l a s h
دکتر آزمندیان
لینکهای تائو - فارسی
هنرهاي ذهن و روح
ایران ذن
فصلنامه علوم باطنی
جستجوگر وبلاگهای فارسی
ایران ریکی
گروه متاآرشيو
وبلاگ میثم برغانی
وبلاگ مثبت من
وبلاگ - تولید اندیشه
وبلاگ میثم
وبلاگ روح مقدس
وبلاگ ماوراء
وبلاگ - در حظور حی
وبلاگ صداقت دل
وبلاگ - تائو
وبلاگ لمس
وبلاگ - خورشید آشنا
وبلاگ - یک فنجان سکوت
وبلاگ - ماوراء الطبیعه
وبلاگ یای شهری - پیشاهنگ
وبلاگ باغ همسفران-سیامک پگاه
وبلاگ رویای خیس - خلوت شیدا
وبلاگ - دعا به حال بیابان -شکیبا
وبلاگ صبح روز بعد
وبلاگ لیلی مجنون - شاهین
وبلاگ - مرگ گلبرگ مریم -ریما
وبلاگ شبنم سحرگاهی
وبلاگ تجربه بودن در اکنون
وبلاگ نغمه کوچک در آوای سکوت
وبلاگ - ا ش و - محسن
وبلاگ استاد - ا ش و -
وبلاگ یک فنجان چای
وبلاگ یافا
وبلاگ مسیحا برزگر
وبلاگ - دل به دریا بزن -ا ش و
وبلاگ - شری ا ش و2000
وبلاگ - خداي بهشت گم شده
وبلاگ ا ش و
وبلاگ صدای سکوت
وبلاگ داستانهای عاشقانه
وبلاگ مهدی بیکس
وبلاگ دل نوشته های یه دیوونه
وبلاگ به رنگ عشق - بانو
وبلاگ رویش شعر - سعید
وبلاگ - برنادت سوبیرو
وبلاگ راز شاد زیستن
وبلاگ از نسل بارون
وبلاگ - شفا
وبلاگ سید
وبلاگ شیوانا
وبلاگ زمزمه عاشقانه - حمید
وبلاگ مترسک
وبلاگ چند کتاب
وبلاگ پیشگویان بزرگ
وبلاگ - آدم اینجا تنهاست
وبلاگ در قلمرو دل
وبلاگ صداي سکوت
وبلاگ خدایی این نزدیکی-علیرضا
وبلاگ سکوت
وبلاگ خنده تلخ -مهشید مهسا
وبلاگ برگ و باد
وبلاگ پرواز را به خاطر بسپار
وبلاگ نقطه تسلیم-ناصر
وبلاگ چشمه سار درون -اله
وبلاگ شکوفائي-مينا
وبلاگ علوم فراحسی -مهرزاد
وبلاگ علوم متافیزیک -بابک
وبلاگ عامل ناشناخته -فریور
وبلاگ ستاره ابری
وبلاگ - رستاخیز من
وبلاگ - واگویه های یک کولی
وبلاگ مراقبه های ا ش و -توحید
وبلاگ در آستانه حيرت- بي تبار
وبلاگ تقصیر کسی نیست-رویا
وبلاگ پر پرواز- مهدي
وبلاگ - آه شب
وبلاگ دست نوشته هاي جادوگر
وبلاگ فلورانس اسکاول شین
وبلاگ سیر و سلوک من
وبلاگ نامه ای از آسمان -سپیده
وبلاگ پری دریائی -پریسا
وبلاگ دل پناه -دل پناه
وبلاگ زوربای بودا -ا شو
وبلاگ دلدار -امیر حسین
وبلاگ بازگشت به آزادی -ایمان
وبلاگ رد پای عشق -تارا
وبلاگ نقطه سر خط -آرش
وبلاگ - جای خالی من -سودابه
وبلاگ به خاطر سنگفرشی که...
وبلاگ - دروغ چرا -بابام جان
وبلاگ کیمیاگو -توحید
وبلاگ قانون یقین -مهندس کوثری
وبلاگ - زندگی من بدون من
وبلاگ - تو را می خوانم -مهتاب
وبلاگ چهار شاخه گل سرخ -زاها
وبلاگ - کمي این طرف تر -آيستي
وبلاگ شهر گمشده -گورپشنگ
وبلاگ ؟ -پشمک
وبلاگ - خدا با من است
وبلاگ سیب دو رنگ -سیب
وبلاک خود شناسی -ناظمی
وبلاگ کوفته
وبلاگ خداشناسی
وبلاگ - فانتزي لند -شاهین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar


WebDarWeb