![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/29ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
- نیکوس کازانتزاکیس - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
- نیکوس کازانتزاکیس - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/23ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
چه کسی میتونه خودشو پیدا کنه ؟ تا حالا فکر کردی ؟ برای پیدا کردن باید اول گم کنی - شرط پیدا کردن گم کردنه - پس وقتی داری خودتو گم میکنی اونو یک برکت بدون چون یه قدم به پیدا کردن نزدیک شدی - یه قدم بیشتر به دونستن قدر و ارزش خودت نزدیک شدی - و وقتی خودتو پیدا کردی میفهمی عزیز ترین و پربها ترین دارائی رو داری. این البته در صورتیه که بشه به اون دارائی گفت. یه قصه: میگن یه روز یه تاجر ثروتمند دچار افسردگی شدیدی شده بود و با اینکه کلی دارائی داشت روستا به روستا میرفت تا یکی بتونه شور و سر زندگی رو به اون بده و اونو از این کسالت دائمی در بیاره. بالاخره به یه روستا رسید که مردم اونجا گفتن تنها یه نفر میتونه درد تو رو چاره کنه. اون اولش جدی نگرفت آخه دهها روستا رو رد کرده بود و همه ادعا کرده بودن ولی هیچ اتفاقی نیوفتاده بود. به خودش گفت خوب امتحانش که ضرری نداره اینم یدونه روش. مرد زیر درخت با حالت خاصی نشسته بود. مردم روستا بهش میگفتن ملا نصرالدین. مرد تاجر جلو رفت و داستانشو تعریف کرد و گفت آیا مردم راست میگن که تو چاره این مشکل منو داری؟ ملا گفت: مردم راست میگن. بعد پرسید اون کیسه که به سینه ات چسبوندی چیه؟ مرد گفت: این حاصل 30 سال تجارت منه و اگه تو مشکل منو حل کنی از این سکه های زر به تو میدم هر چی که بخوای. ملا یه جهش کرد و کیسه رو قاپید و پا به فرار گذاشت. مرد ابتدا باور نکرد اما وقتی به خودش اومد دید که گول مردم اونجا رو خورده و با ارزش ترین دارائی شو از دست داده پس با تمام توانش دنبال ملا دوید. ملا کوچه های روستا رو خوب بلد بود و خوب مرد نتونست به اون برسه. مردمی که دویدن مرد رو میدیدن به او میخندیدن ولی چون ملا رو میشناختن میدونستن که ملا مشکل مرد بیچاره رو حل میکنه. مرد تا سر حد مرگ از کرده ی خودش پشیمان بود و میخواست بزنه زیر گریه. آخه هیشکی به آسونی تاحا لا بزرگترین کلاه زندگیشو سرش نذاشته بود. اون بالاخره مجبور شد به همونجائی که بار اول ملا رو دیده بود بره تا اسبشو که اونجا بسته بود برداره. اون با تعجب دید که ملا اونجا راحت و آسوده نشسته مثل ساعتی پیش که اولین بار اونو دیده بود. مرد شروع کرد به فحش و فریاد و وقتی از نفس افتاد ملا گفت کیسه ات اونجا کنار درخته برو بردار. مرد باورش نمیشد ولی دید که ملا راست میگه. کیسه رو برداشت. این کیسه براش خیلی ارزشمند تر از بار اول بود. ملا پرسید: حالا چه حالی داری؟ آیا باز احساس کسالت و افسردگی میکنی؟ باز احساس میکنی زندگی پوچ و یکنواخته؟ مرد یه نگاه به خودش انداخت و دید که به اندازه تمام عمرش قلبش میزنه و تا این اندازه از داشتن اون ثروت احساس خوشبختی نمیکرده. مرد فهمید مردم آبادی راست میگفتن که اون ملا بهتر از هر کسی دوای درد اونو میونست. مرد پرسید: چه طور این کار رو کردید؟ و ملا گفت: من برای تو این امکان رو به وجود آوردم تا داشته هاتو از دست بدی؟ طوری که هیچ امیدی به دوباره داشتنش نداشته باشی و وقتی چیزایی رو که داشتی ازدست دادی تنها اون موقع بود که با بدست آوردن دوبارش فهمیدی چقدر چیز باارزشیه. والا در نظر من بین سکه های تو و ریگ زیر پایم هیچ فرقی نیست. – صدای آشنا – |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/17ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
بهشت يك مكان نيست سطحي ازآگاهي است - سري هارولد - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 21 توسط صدای آشنا |
|
|
اگر همه چیز را محکوم کنی و هر لذت کوچک را سرزنش کنی و یک سرزنشگر بشوی، یک زندانی آنگاه همین زمین به جهنم تبدیل می شود ولی فقط برای تو کجا زندگی کردن بستگی به تو دارد موضوع تحول درونی تو است موضوع تغییر مکان نیست تغییر فضای درونی است با خوشی زندگی کن بدون احساس گناه با تمامیت زندگی کن با شدت زندگی کن و آنگاه بهشت دیگر یک مفهوم متافیزیکی نیست تجربه ی خودت است - ا شو - |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
تو الهي هستي پس هرچه بر تو مي گذرد فقط يك لحظه گذراست از آن آشفته نشو اگر لذت است آنرا تماشا كن اگردرد است آنرا تماشا كن لذت مي گذرد درد مي گذرد آنها چون ابرهايي هستند كه در آسمان پهناور وجود تو در حركت اند آسمان از ابرها تاثير نمي پذيرد ابرها ممكن است سياه و زشت يا سفيد و زيبا باشند براي آسمان هيچ فرقي نمي كند - ا شو - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|