![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
روزی دختر یکی از بازرگانان در دهکده ای که استاد بزرگ ذن ( هاکوئین ) در آن زندگی میکرد باردار شد. پدر دختر بسیار فشار آورد تا وی نام معشوقه اش را بر ملا سازد. دخترک اما معشوقه اش را بسیار دوست میداشت، بنابراین معشوقه اش را رسوا نکرد و به جای او نام هاکوئین را بر زبان آورد و گفت که هاکوئین معشوقه اش بوده. پدر دختر تا زمان بدنیا آمدن کودک سکوت کرد، ولی به محض بدنیا آمدن نوزاد، پدر کودک را برداشت و با خبر کردن اهالی روستا به در خانه هاکوئین رفت و با توهین و استهزاهای فراوان عشق بازی های خفت بار او را بر ملا ساخت. پس از فحاشی و کتک مفصلی که به هاکوئین زدند، کودک را بر سرش انداختند و گفتند آیا این کودک را می شناسی؟ این نتیجه همان گناهان ننگ آلود توست. هاکوئین اما کودک را در آغوش گرفت و فقط گفت: ( عجب !! ) بعد از آن استاد هر جا می رفت نوزاد را در ردای ژنده اش می پیچید و با خود می برد. او حتی برای لحظه ای کودک را از خود جدا نمی کرد. در شبهای بارانی و روزهای طوفانی از خانه بیرون می رفت و از همسایگانش برای کودک شیر گدائی می کرد. برخی از شاگردان او پس از این رسوائی به او پشت کردند. پس از یک سال مادر کودک دریافت که بدون کودک دلبندش نمیتواند زندگی کند و در این مدت معشوقه اصلی وی بدون اطلاع او روستا را ترک کرده بود. دختر بنابراین نام حقیقی پدر کودک را برای پدر اعتراف کرد و پدر که حسابی شرمنده شده بود مردم را جمع کرد و نزد استاد رفتند. همگی روی پاهای استاد افتادند و گل بر گردنش آویختند و ملتمسانه از او طلب آمرزش و مغفرت کردند. آنها کودک را که اینک چاق و سر حال شده بود برداشتند و رفتند. به هنگام خداحافظی هاکوئین در پاسخ فقط گفت: ( عجب !! ) این قانون" تا ثا تا " است یعنی خدا هر چه دهد یا ندهد در هر صورت خوب است. هیچ چیزی بد نیست زیرا همه چیز الهی است. زندگی را همان گونه که هست بدون هیچ استدلال یا منطق و خواهش یا نارضایتی بپذیرید. ناگهان متوجه می شوید که بدون هیچ دلیل خاصی قلبا" خوشحالید. هرگاه خوشحالیتان با دلیل خاصی همراه باشد این شادیتان خیلی طول نخواهد کشید، اما شادی بدون دلیل خاص سروری دائمی است که نتیجه پذیرش بی چون و چرای شماست. به نقل از وبلاگ: زوربای بودا مشاهده کامل: http://osholove.blogfa.com/post-18.aspx |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/18ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش يك آرزو كند كه برآورده خواهد شد. زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند.اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند. تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است، در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد. در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند كه او مي تواند يك آرزو كند. مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند، او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود. صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند. مردم به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند. ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود. تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود. زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد. به نقل از وبلاگ: زوربای بودا مشاهده کامل: http://osholove.blogfa.com/post-12.aspx |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|