![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
صدایت می آید در نسیم ای که میان برگهای خشک درختان جاریست آرام گرفته ام و نشسته در گوشه ای فرصتی در میان هیاهو گشوده شده چه بود اگر غم فردا نبود ؟ و حسرت دیروز ؟ در این سر اضطراب و دلشوره انباشته شده اما تنم به نوازش نسیم و آوای خش خش برگها هنگامی که از میان آنها گذر می کنی، آرام گرفته چیزی انبوه اندیشه های درهم تنیده را کنار میزند و روزنی که گشوده میشود بی وزن، سبک و ناب همیشه آنجا بوده، بکر و شفاف برگی خشک و خوش رنگ بر صفحه سفید آگاهی ام، رقص کنان می افتد با جواب سوال اینک که گوشی برای شنیدن آماده است، این بوی نسیم خزان است واین تن خسته برگی دلخوش، که آخرین لحظه را نیز به رقصی جشن گرفته است اولین بار نیست بیشمار جسم خویش به باد سپرده ام و این درختی که بر او تکیه کرده ای این را دیده است من بار دیگر پایان جسمم را رقصیدم تا در بهاری دیگر جسمی نو اختیار کنم میلیونها سال چنین بوده میلیونها سال "اکنون" من لبریز از اعتماد بوده "اکنون" های دیروز و فردا درون سینه آرام می گیرم به ناگاه جستی میزنم درخت را در آغوش میگیرم خاک را می بویم درخت را می بویم و برگ ونسیم را به آسمان لاجوردی خیره میشوم و در آرام آبی اش گم میشوم - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/03ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|