![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش يك آرزو كند كه برآورده خواهد شد. زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند.اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند. تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است، در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد. در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند كه او مي تواند يك آرزو كند. مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند، او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود. صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند. مردم به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند. ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود. تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود. زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد. به نقل از وبلاگ: زوربای بودا مشاهده کامل: http://osholove.blogfa.com/post-12.aspx |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|